معنی قباق
6 بازدید
[ قَ ] (ترکی، اِ) قرع. (تحفهٔ حکیم مؤمن). کدو.[ قَ ] (ترکی، اِ) چوبی بلند و عظیم که در میان میدانها نصب کنند و بر فراز آن حلقه ای از طلا یا نقره وضع نمایند و سواران از یک جانب میدان دوانیده بپای قبق که رسند هم چنان که اسب در دویدن است تیر در کمان نهاده حوالهٔ حلقه کنند و هر کس که آن حلقه را به تیر زند حلقه از او باشد و چوب قباق نیز مستعمل. (آنندراج). قاپق. قاپوق. قبق : نمی خورم زر وقف ارچه بسته شحنهٔ چرخ ز بهر تیر فلاکت مرا به چوب قباق. ملافوقی یزدی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «قباق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر