معنی قباع
8 بازدید
[ قَ بْ با ] (ع ص) خوک بددل. (منتهی الارب) (آنندراج).[ قِ ] (ع مص) قبع. سر در پوست کشیدن. || بینی فشاندن خوک. گویند: له قباع کقباع الخنزیر. (منتهی الارب). رجوع به قَبع شود.[ قُ ] (ع اِ) آئینهٔ فراخ. || خارپشت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || پیمانه ای است بزرگ. (منتهی الارب). || (ص) مرد گول.[ قُ ] (اِخ) لقب حارث بن عبداللََّه والی بصره است. (منتهی الارب). و او را به این کلمه لقب دادند زیرا که وی این پیمانه را برای سنجش مردم آن سامان مقرر داشت و یا هنگامی که در بصره حکومت داشت مردم مکیال خود را برای او بردند، و او گفت مکیال آنان این قباع است و از این رو به این لقب خوانده شد. (از منتهی الارب).[ قُ ] (اِخ) لقب ابن ضبهٔ جاهلی بدان جهت که گول ترین اهل زمان خود بوده. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «قباع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اع» برای سرودن شعر