معنی قباحت
9 بازدید
[ قَ حَ ] (ع اِمص) قُباح. قبح. زشتی. زشت شدن. || دنائت. سماجت. شناعت. بدی. فساد. بدکاری. (ناظم الاطباء): هرچ آن قبیح تر بکند یار خوبروی داند که چشم دوست نبیند قباحتش. سعدی. || بدشکلی و بدترکیبی. || فضیحت و رسوایی. || حقارت. دونی. ناراستی. دغابازی. حیله بازی. || ناشایستگی. || خیانت. || شرم و حیاء. || تکلف. || گناه. تقصیر. عیب. (ناظم الاطباء). - قباحت داشتن. رجوع به همین ترکیب شود. - بی قباحت؛ بی شرم. بی حیا.
کلمات همقافیه با «قباحت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حت» برای سرودن شعر