معنی قاهر
5 بازدید
[ هِ ] (ع ص) شکنندهٔ کامها. (مهذب الاسماء). چیره. غالب. مقهورکننده. (مهذب الاسماء): قوی کنندهٔ دین محمد مختار یمین دولت محمود قاهر کفار.فرخی. در شهری مقام مکنید که در او حاکمی عادل و پادشاهی قاهر نباشد. (تاریخ بیهقی). باید دانست نیکوتر که نفس گوینده پادشاه است مستولی و قاهر و غالب. (تاریخ بیهقی). بر اهل بدعتی به سخن غالب بر مال و نعمتی به سخا قاهر.سوزنی. وجودش بر همه موجود قاهر نشانش بر همه بیننده ظاهر.نظامی.[ هِ ] (اِخ) (ملک...) محمدبن ملک منصور سیف الدین قلاون. وی پس از کشته شدن برادرش ملک اشرف به دست بیدره به سال ۶۹۳ هـ . ق. در سن ۹ سالگی بسلطنت مصر رسید و به قاهر ملقب گشت. او یک سال در این مقام بماند و سپس به سال ۶۹۴ کیبوقا نامی پای بر مسند امارت گذاشت و بیدره را بکشت و سلطنت از ملک قاهر بگرفت و بملک عادل ملقب گردید و پس از وی لاچین متصدی این مقام گشت ولی اعیان مصر نیز با وی بنای مخالفت را گذاشتند و هفت تن از امرای بزرگ پس از نماز خفتن او را کشتند و کس به طلب محمدبن سیف الدین قلاون که در قلعهٔ کرک بود فرستادند و وی را پادشاه ساخته به ملک ناصر ملقب ساختند. (حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۲۵۹).
کلمات همقافیه با «قاهر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هر» برای سرودن شعر