معنی قال
9 بازدید
(ع اِ) گفتار. گفت. سخن. هر لفظ که از زبان درآید تمام باشد یا ناقص. قول. یا آنکه قول در خیر گویند و قال یا قیل یا قاله در شر. (ناظم الاطباء). || علم قال نزد متصوفه مباحثات علوم ظاهری خاصه فقه و حدیث. مجلس قال؛ مجلس مباحثات مقابل مجلس حال و آن سماع و رقص صوفیان است : مرد را ره ز حال برخیزد حال باید که قال برخیزد از سخنگوی حال پرس نه قال از زره گر زره طلب نه جوال.سنائی. چند گوئی ز حال غیر که قال قال بی حال عار باشد و شین.سنائی. مرد دانا آن بود کو را بود با عقل قال صبح روشن زان بود کو را بود با روز راز. سنائی. و شیخ را از علم قال روی سوی حال آورد. (اسرارالتوحید ص ۳۲). ما برون را ننگریم و قال را ما درون را بنگریم و حال را.مولوی. تو چه دانی تا ننوشی قالشان زانکه پنهان است بر تو حالشان.مولوی. حال نه قال است که گفتن توان.خواجو. - در قال بودن؛ کنایه از غافل بودن : مور گفت تو شب و روز در قال بودی و من در حال. (مجالس سعدی). - قال کاری را کندن؛ آن را به انجام رسانیدن. کلکش را کندن. || (ص) قائل. (ناظم الاطباء). گوینده. (منتهی الارب).(ع اِ) چوبکی است که کودکان با آن بازی میکنند. چوب که بر قله زنند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || قله و بالای هر چیز. (منتهی الارب) (آنندراج). || آغاز و ابتداء. (منتهی الارب). || کورهٔ قال دریچه و بوتهٔ زرگری است. از برای مصفا کردن استعمال میشود. (کتاب ایوب ۲۸:۱) (قاموس کتاب مقدس). دستگاه سباکی : عملهٔ دستگاه مزبور طلای مغشوش را به خالص و نقرهٔ کم عیار را به قال گذاشته خالص مینمایند. (تذکرةالملوک چ دبیرسیاقی ص ۲۱). و علامت نقرهٔ کامل عیار آن است که از سطح قرص نقره بعد از برآمدن از کورهٔ قال شاخچه ها بشکل حباب سر میزند. (تذکرةالملوک ص ۲۲). در آن زمان عزیزتر آید که ناقدی بگذاردش به بوته و بگدازدش به قال.قاآنی. - از قال بیرون آمدن؛ از بوته بیرون آمدن.(اِخ) قریه ای در ۵۸۳هزارگزی طهران میان خلج نو و داشاتان و آنجا ایستگاه راه آهن است.
کلمات همقافیه با «قال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر