معنی واژه قاق
6 بازدید
(ع ص) مرد نیک دراز. (منتهی الارب) (آنندراج). مردم دراز و باریک و لاغر را گویند: مجوس مرده ام از بس که قاق گشته تنم که خانه دخمه نما گشت و من مجوس نما. نادم گیلانی (از آنندراج).(ع اِ) طائری است طویل العنق. (فهرست مخزن الادویه). پرنده ای است گردن دراز که در آب زندگی کند. (از نشوءاللغة ص ۴۸).(اِ) گفته اند معرب کاک بمعنی کعک است. (فهرست مخزن الادویه).(اِ صوت) اسم صوت فرورفتن چیزی در چیزی : ای خواجه نشاطی من ای شهره رفیق در جستن یار من نبودت توفیق ...ی دارم بن چو شبه سر چو عقیق بفشارم قاق تا فروتیزی قیق. سوزنی. || آواز زاغ. (آنندراج): بس است فوقی این هرزه چانگی تا کی خوش است شرم مزن چون کلاغ این همه قاق. ملافوقی یزدی (از آنندراج). و این لهجه ای است و در اصل کلاغ به کاف تازی و غین معجمه. (آنندراج). کاغ.(ترکی، اِ) قدید. (برهان). گوشت خشک کرده که آن را بریان کرده میخورند. (آنندراج). || (ص) خشک. (برهان). || (اِ) میوهٔ خشک که هستهٔ آن را درآورده بخشکانند. (کاشغری ج ۲ ص ۲۲۵ و ج ۳ ص ۱۱۶ از حاشیهٔ برهان چ معین). || در لغت ابن مهنا ص ۱۷۱ آمده که از اسبهای مسابقه آن را که پیش می افتد باشلق و آن را که عقب میماند قاق گویند. (نداب ۳:۷ ص ۱۸ از حاشیهٔ برهان چ معین). || آب باران راکد در یک محل. (جغتائی ص ۸۰۶ از حاشیهٔ برهان چ معین).