معنی قاعد
10 بازدید
[ عِ ] (ع ص) جالس. نشسته. (غیاث). نشیننده. مقابل قائم : گر به خدمت قائمی خواهی منم ور نمی خواهی به حسرت قاعدی.سعدی. || آنکه بجنگ نشده است، مقابل مجاهد: {/Bفَضَّلَ اَللََّهُ اَلْمُجََاهِدِینَ عَلَی اَلْقََاعِدِینَ أَجْراً عَظِیماً. ۳۲-۳۸۴:۹۵/}(قرآن ۴/۹۵). || گروهی از خوارج. || نهال خرما که تنه گرفته باشد. || خرمابن که دست به وی رسد. || جوال پر از دانه. || زنی که از حیض و زه و بچه و شوی باز ایستاده باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). زن از حیض و فرزند نومیدشده. و لم یدخلها الهاء لاختصاصها بالمرأة کالحائض و الحامل. ج، قواعد. (منتهی الارب): {/Bوَ اَلْقَوََاعِدُ مِنَ اَلنِّسََاءِ اَللاََّتِی لاََ یَرْجُونَ نِکََاحاً. ۱-۸۲۴:۶۰/}(قرآن ۲۴/۶۰). || جماعتی که دیوان نباشد ایشان را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || (اِ) پلیدی. || سستی. || گرانی است در پیوند دست و پای ستور. (منتهی الارب) (آنندراج). || مرواریدی است که نصفی مدور مسطح باشد. (جواهرنامه). || چوب: قواعدالبیت؛ بنیادهای خانه. قواعدالهودج؛ چهارچوب بر پهنای هوده. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «قاعد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عد» برای سرودن شعر