معنی قاضی یحیی
6 بازدید
[ یَ حْ یا ] (اِخ) از علوم ظاهری بهره مند و اشعارش دلپسند و برادرزادهٔ قاضی عبداللََّه است. مدتی در هندوستان در خدمت پادشاه به منصب کتابداری سرکار سرافراز بوده و آخرالامر در کاشان متوطن شد. این اشعار او راست: درد دل من نهفتنی نیست وین درد دگر که گفتنی نیست بگذشت بهار و وانشد دل این غنچه مگر شکفتنی نیست. * ای همنفسان میدهم امروز نشانی فردا که شوم کشته نهان قاتلم این است. پشت خم، موی سپید، اشک دمادم، یحیی تو بدین هیأت اگر عشق نورزی چه شود. * عاشق آن است که غمگین زید و شاد بمیرد همهٔ عمر بود بنده و آزاد بمیرد باورم نیست که هرچند وفادار نباشد کام شیرین نشود تلخ چو فرهاد بمیرد. * جام و سبو شکسته ام ای مرگ مهلتی تا توبه ای که کرده ام آن نیز بشکنم. * آخر سر خود در ره آن ماه نهادیم اول قدم است آنکه در این راه نهادیم. * گفتی که بس کن خدمتم نتوانم این زارم بکش یا مزد خدمتگاریم یا جرم نافرمانیم. (آتشکدهٔ آذر چ شهیدی ص ۱۶۹).
کلمات همقافیه با «قاضی یحیی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یی» برای سرودن شعر