معنی قاضی محمد
4 بازدید
[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) رجوع به قاضی نظام الدین محمد شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) رجوع به قاضی نورالدین محمد شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم، معروف به ابن جماعة. رجوع به ابن جماعة بدرالدین شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد. رجوع به محمدبن احمد شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمد بغدادی. رجوع به قاضی ابوالفضل محمد شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن خلیل معروف به ابن خوبی. رجوع به ابن خوبی قاضی شهاب الدین شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن علی معروف به ابن شاهویه. رجوع به ابن شاهویه ابوبکر شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمد معروف به ابن حداد. رجوع به ابن حداد ابوبکر شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسعد. رجوع به قاضی دوانی شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق ، مکنی به ابوالعنبس. رجوع به ابوالعنبس محمد اسحاق شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن اسفندیار. رجوع به قاضی هجیم شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن حسن کوفی شیبانی. رجوع به قاضی القضاة محمدبن حسن شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن زکی الدین علی. رجوع به ابن زکی الدین محمد شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن سلامة. رجوع به قاضی قضاعی محمد شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن طیب. رجوع به قاضی باقلانی شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن یسار، مکنی به ابن ابی لیلی. رجوع به ابن ابی لیلی محمدبن عبدالرحمان شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان دمشقی. رجوع به قاضی دمشقی محمد شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان، مکنی به ابوبکر و مشهور به ابن قریعة. رجوع به ابن قریعه قاضی ابوبکر شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن ابی لیلی انصاری عامی کوفی قاضی کوفه بوده است. وی به سال ۷۴ هـ . ق. در کوفه متولد شد و فقه را از شعبی آموخت و از اساتید سفیان ثوری و از قدمای فقهاء و اصحاب رأی و مشاهیر قضات عامه میباشد که ۳۰ سال یا ۳۳ سال متوالیاً از طرف خلفای اموی و عباسی در کوفه قضاوت کرده و با رأی خود فتوی داده و از اولاد احیحةبن جلاح ولی مدخول النسب بوده و نسبش محل طعن واقع شده است. عبداللََّه بن شیرمه در هجو او گوید: و کیف ترجی لفصل القضاء و لم تصب الحکم فی نفسکا فتزعم انّک لابن الجلاح و هیهات دعواک من اصلکا. باری ابن ابی لیلی کتابی در فرائض و کتاب دیگری به نام فردوس دارد که گاهی علمای امامیه نیز درباب مناقب از آن استشهاد میکنند و او با ابوحنیفهٔ کوفی مناظراتی داشته و مباحثاتی در بعض از مسائل فقهی فیمابین ایشان وقوع یافته که در کتب فقهی نگاشته اند. گویند روزی پس از وقت رسمی قضاوت به خانهٔ خود میرفت در اثنای راه زنی را دید که مردی را فحش میدهد و به ابن الزانیین مخاطبش میدارد، پس به مسجد که دارالقضاء او بود برگشت و آن زن را احضار کرد و بپایش داشت و در حال قیام در مقابل دوقذف (نسبت زنا) دو فقره حد قذفش زدند و این قضیه مسموع ابوحنیفه شد و از چند جهت قاضی را تخطئه کرد. اجرای دو حد در مسجد در حال قیام و برهنگی بدون دادخواهی و درخواست طرف و مراجعت از وسط راه که منافی جلالت قاضی است و از منهیات دینی میباشد و علاوه نسبت زنا دادن که به یک کلمه باشد فقط مستلزم یک حد است اگر چه منسوب به زنا متعدد باشد و بر تقدیر لزوم تعدد حد یک مجلس بودن آنها هم خلاف شرع است و حد ثانی را باید بعد از بهبود الم و خستگی حد نخستین جاری کرد چنانکه حد زنان را باید در حال نشستگی از روی لباس معمول دارند و همین که این قضیهٔ تخطئه گوشزد ابن ابی لیلی گردید شکایت از ابوحنیفه پیش والی کوفه برد و خواستار عدم تعرض وی گردید والی هم ابوحنیفه را اکیداً از فتوی دادن منع کرد، این بود که ابوحنیفه بعد از آن محض امتثال و اطاعت اولی الامر فتوی نگفت. حتی دخترش یک مسئله روزه از وی پرسید به عذر ممنوع از فتوی بودن جواب آن را به پسر خود حماد محول داشت. علی الجمله روزی چیزی از مناقب معاویه را از ابن ابی لیلی استفسار کردند گفت پدرش با حضرت رسول محاربه کرده و مادرش هند جگر حمزه عم پیغمبر را خورده و خودش با علی بسر مقاتله آمده و پسرش هم سر مبارک جگرگوشهٔ حضرت رسول را از تن جدا کرده و دیگر منقبتی از این بالاتر چه خواهد؟! همین منقبت را حکیم سنایی به نظم درآورده است: داستان پسر هند مگر نشنیدی که از او و سه کس او به پیمبر چه رسید پدر او لب و دندان پیمبر بشکست مادر او جگر عم پیمبر بمکید او بناحق حق داماد پیمبر بستاد پسر او سر فرزند پیمبر ببرید بر چنین قوم تو لعنت نکنی شرمت باد لعن اللََّه یزیداً و علی آل یزید. ابن ابی لیلی به سال ۱۴۸ هـ . ق. در کوفه وفات یافت و رجوع به روضات الجنات ص ۶۹۱ و ابن خلکان ج ۲ ص ۲۵ و نامهٔ دانشوران ج ۱ ص ۳۷۶ و هدیة الاحباب ص ۴۷ و الکنی و الالقاب قمی ج ۱ ص ۱۹۴ و فهرست ابن الندیم ص ۲۸۵ و ریحانة الادب ج ۵ ص ۲۳۷ و ۲۳۸ و ابن ابی لیلی شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) عبداللََّه بن علاثة. رجوع به قاضی الجن محمد شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن مبارک. رجوع به قاضی مخرمی محمد شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمد، مکنی به ابوعبداللََّه و معروف به ابن بیع. رجوع به ابن بیع حاکم ابوعبداللََّه شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عبدالملک. رجوع به قاضی بسعادتک محمد شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن عمربن محمدبن سالم. رجوع به قاضی ابن جعابی شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن قاسم. رجوع به قاضی الخافقین شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمد معروف به ابن شحنه. رجوع به ابن شحنه ابوالولید شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) ابن یوسف بن حسین. رجوع به قاضی ابن ابیض شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) سعید قمی. رجوع به قاضی سعید قمی شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) کاشانی. رجوع به قاضی کاشانی محمد شود.[ مُ حَ مْ مَ ] (اِخ) معصوم از مردم شوشتر و قاضی آن شهر بود. این بیت او راست: گیرم که در لباس توان کرد عاشقی دیوانگی چگونه توان کرد در لباس. (از قاموس الاعلام ترکی).
کلمات همقافیه با «قاضی محمد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مد» برای سرودن شعر