معنی قاضی
5 بازدید
(ع ص) قاضٍ. نعت فاعلی از قضاء. داور. (فرهنگ نظام). حکم کننده. (آنندراج). حَکَم. فقیهی که مرافعات را موافق قوانین کلی شرع فیصله میکند. (فرهنگ نظام). در اصطلاح فقه کسی است که میان مردم حکومت کند و در مورد اختلاف و نزاع، فصل خصومت نماید. قاضی باید مکلف و مؤمن و عادل و عالم و مرد و حلال زاده و ضابط باشد. (یعنی نیروی حافظه داشته و فراموشکار نباشد). فتوای علماء برای قاضی کفایت نمیکند. (بلکه باید خود دارای ملکهٔ اجتهاد باشد). و در زمان حضور امام (ع) چاره ای جز رخصت از او نیست و با غیبت امام حکم فقیه جامع الشرائط نافذ است. (از تبصرهٔ علامه حلی در مبحث قضاء و شهادات فصل اول در صفات قاضی): نشست در مجلس عالی به حضور اولیاء دولت و دعوت و زعیمان و بزرگان پنهانیها و آشکارها و اعیان و قاضیان. (تاریخ بیهقی ص ۳۱۱). چون کار عهد قرار گیرد قاضی... از خان در خواهد تا آن شرحها و سوگندان را که در عهدنامه نبشته آمده است به تمامی بر زبان براند. (تاریخ بیهقی). نه سخن خوب و نه پند و نه علم کس نه مزکی و نه قاضیستی.ناصرخسرو. گفت کسانی که کار ملک بی ایشان راست نتواند بود چنان که تخت بی چهارپایه نایستد. یکی از ایشان قاضی... (کلیله و دمنه). فردا چون قاضی بیاید گواهی چنانکه رسم است بده. (کلیله و دمنه). قاضی را از این سخن شگفت آمد. (کلیله و دمنه). این مسخره با زن بسگالید و برفتند تا جایگه قاضی با بانگ و علالا.نجیبی. خواهی به میان خلق قاضی باشی باقی مانی گهی که ماضی باشی بر خلق خدا حکم چنان کن که اگر آن بر تو کند کسی تو راضی باشی. مجدالدین نسفی. ز گلپایگان رفت شخصی به اردو که قاضی شود صدر راضی نمیشد. میر عبدالحق. سوی قاضی شد وکیل با نمک گفت با قاضی شکایت یک بیک.مولوی. نه قاضیم نه مدرس نه محتسب نه فقیه مرا چه کار که منع شرابخواره کنم.حافظ. - امثال: تنها به قاضی رفته راضی برمیگردد: هر آن کس کو رود تنها به قاضی ز قاضی خرم آید گشته راضی. عطار (بلبل نامه). در خانهٔ قاضی گردو بسیار است اما بشمار است. ریش قاضی احترام دیگر دارد. زن راضی، مرد راضی، گور پدر قاضی. شراب مفت را قاضی هم میخورد. کلاه خود را قاضی کن. گواه چست و قاضی سست. مستوفی سند میخواهد و قاضی گواه. همه کس را دندان به ترشی کند گردد و قاضیان را به شیرینی. (گلستان) || (اصطلاح فقهی) کسی که نماز را به قضا میخواند. || وام گذار. مؤدی دین. دیان. (منتهی الارب). اداکنندهٔ دین. (آنندراج). || برآرنده و رواکنندهٔ حاجت: قاضی الحاجات یکی از نامهای خداست.(اِخ) در کتب رجال لقب حسن بن اسحاق است. رجوع به حسن بن اسحاق شود.(اِخ) در کتب فقه مراد ابن براج است. رجوع به ابن براج شود.(اِخ) دهی است از دهستان گیفان بخش حومهٔ شهرستان بجنورد. در ۷۵هزارگزی شمال بجنورد و ۲هزارگزی خاور شوسهٔ عمومی بجنورد به حصارچه. موقع جغرافیائی آن کوهستانی و سردسیر است. ۸۰ تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و شغل مردم زراعت است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).(اِخ) دهی است از دهستان گرمخان بخش حومهٔ شهرستان بجنورد در ۱۴هزارگزی خاوری بجنورد و ۱۲هزارگزی جنوب شوسهٔ بجنورد به قوچان. در جلگه واقع و هوای آن معتدل است. ۱۰۶ تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه و محصول آن غلات و بن شن و تریاک و شغل اهالی زراعت و مالداری است. راه اتومبیل رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).(اِخ) دهی است از دهستان سملقان بخش مانهٔ شهرستان بجنورد در ۲۴هزارگزی جنوب باختری مانه. در جلگه واقع و هوای آن گرمسیری است. ۵۰۰ تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و بن شن و تریاک و پنبه و برنج و میوه جات و شغل اهالی زراعت و مالداری است. راه مالرو و دبستان دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).(اِخ) ابراهیم. (مولا...). رجوع به قاضی چلبی شود.(اِخ) ابراهیم اسنوی شافعی نحوی. صاحب بغیة گوید: وی دانشمندی است فقیه و نحوی و بسیار هوشیار که فقه را نزد بهاء قفطی و اصول را نزد شمس اصفهانی و نحو را نزد بهاء نحاس آموخت و متصدی منصب قضاء سیوط و اخیم و قوص گردید. او دارای عقیدهٔ پاک و روشی نیکو بود و چون یکی از بزرگان و متنفذان به قوص آمد و از وی خواست بخشی از اموال یتیمان و زکوة را به او دهد استنکاف ورزید و گفت این مخصوص فقراست. این باعث شد که آن مرد متنفذ چون به قاهره برگشت با قاضی بدرالدین ابن جماعة کوشیدند که وی را از قضاء برکنار سازند ولی در اینکار موفق نشدند. او پس از چندی از قضاء عزل گردید و به سال ۷۲۱ هـ . ق. وفات یافت. (روضات الجنات ص ۵۰).(اِخ) ابراهیم بن عبدالرحیم یا عبدالرحمن بن محمدبن سعداللََّه یا محمدبن ابراهیم بن سعداللََّه بن جماعة، ملقب به برهان الدین و معروف به ابن جماعة. رجوع به ابن جماعة ابراهیم شود.(اِخ) ابراهیم کواکبی. رجوع به قاضی کواکبی شود.(اِخ) اسماعیل بن اسحاق. رجوع به اسماعیل بن اسحاق شود.(اِخ) ایاس بن معاویةبن مره یا قرةبن ایاس بن هلال مزنی، مکنی به ابوواثله. در فقه و حدیث اعلم زمان خود و در خلافت عمربن عبدالعزیز به قضاوت بصره منصوب و در فطانت و فراست و هوش و ذکاوت و فصاحت بی بدل بلکه ضرب المثل اذکی من ایاس از امثال دائرهٔ بین الناس بوده و نوادر بسیاری در این باب منقول است. گویند از سه زن که هیچکدام معروفش نبود خبر داد که یکی حامل و دیگری مرضع و سومی بکر است و موافق واقع بود. و نیز جمع کثیری استهلال میکردند پس انس اظهار رؤیت نمود و هر چه سعی میکرد دیگران نمیدیدند. ایاس ملتفت شد که موی ابروی انس بر چشم او افتاده بفراست دریافت که انس آن موی را هلال می پندارد پس آن موی را از جلو چشم وی رد کرده و به انس گفت که جای هلال را بنمایاند. انس هرچه نگریست دیگر چیزی ندید و نظائر این داستان بسیار است. وی به سال ۱۲۲ هـ . ق. وفات یافت. جد عالی او ایاس بن هلال از اصحاب کبار حضرت رسول (ص) بوده است. رجوع به ابن خلکان ج ۱ ص ۸۶ و قاموس الاعلام ترکی ج ۵ ص ۳۵۵۹ و لغات تاریخیة و جغرافیهٔ ترکی ج ۵ ص ۲۴۶ و ریحانة الادب ج ۳ ص ۲۶۲ و ابوواثلة و ایاس شود.(اِخ) حسن بن احمدبن زید. رجوع به قاضی اسطخری شود.(اِخ) حسن بن عبداللََّه بن مرزبان. رجوع به قاضی سیرافی حسن شود.(اِخ) حسن بن علی بن امراللََّه، مکنی به ابن الحنائی. رجوع به ابن الحنائی حسن شود.(اِخ) حسن بن محمدبن محمد. رجوع به قاضی چلپی حسن شود.(اِخ) حسن بن منصوربن ابی القاسم. رجوع به قاضی خان حسن شود.(اِخ) حسین بن محمدبن حسن. رجوع به قاضی دیاربکری شود.(اِخ) حسین بن محمد مرورودی، مکنی به ابوعلی. از مشاهیر فقهای شافعی است و در تألیفات امام الحرمین جوینی و غزالی نام او به بزرگی یاد شده است. کتابی در فقه به نام «التعلیقه» از او باقی است. وی به سال ۴۶۲ هـ . ق. در مرورود وفات یافت. (از قاموس الاعلام).(اِخ) حسین بن نصر. رجوع به قاضی ابن خمیس شود.(اِخ) خضربن محمدبن خضر. نسب وی به امام موسی کاظم میرسد. وی فقیهی است فاضل و دانشمند از مردم بغداد که به تدریس اشتغال ورزید، و در طول ۳۵ سال متولی منصب قضاء در اکثر استانهای عراق گردید و آنگاه عضو مجلس تمییز شرعی عراق شد. تألیفاتی دارد. او راست: ۱- شرح للوهبانیة در فقه حنفی. ۲- شرح منظومهٔ عمر وطیة در نحو. ۳- مجموعه ای در ادبیات. وی به سال ۱۳۴۵ هـ . ق. / ۱۹۲۶ م. وفات یافت. (لباب الالباب صص ۲۱۴- ۲۱۷) (الاعلام زرکلی چ ۲ ج ۶ ص ۳۵۴).(اِخ) سهل بن احمد. رجوع به قاضی ارغیانی شود.
کلمات همقافیه با «قاضی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضی» برای سرودن شعر