معنی قاصر
12 بازدید
[ صِ ] (ع ص) قصورکننده. کوتاهی کننده. تقصیرکننده. (ناظم الاطباء). مقصر: هرچند در همهٔ ابواب خود را مقصر و قاصر دانسته. (ذیل جامع التواریخ رشیدی به قلم حافظ ابرو). || کوتاه آمده. (فرهنگ نظام). آنکه کوتاه آمده است در وظیفه و کاری نه بعمد: و همت مردمان از تقدیم حسنات قاصر گشته. (کلیله و دمنه). || کوتاه. قصیر. نارسا. (ناظم الاطباء): اگر... دست زمانه از ساحت سعادت آن قاصر ماند بدیع ننماید. (کلیله و دمنه). هر چه به زرق ساخته شود... دست تدارک از آن قاصر... باشد. (کلیله و دمنه). امروز تدبیر از تدارک آن قاصر است. (کلیله و دمنه). عقل قاصر؛ عقل نارسا. (ناظم الاطباء)، بیان قاصر؛ بیان نارسا. کلامی که قابل شرح و تفسیر نباشد: التفات از همه عالم بتو دارد سعدی همتی کان بتو مصروف بود قاصر نیست. سعدی. || در اصطلاح درایة حدیثی است که بعضی از روات آن مجهول المدح بوده و دیگران مرسل یا مجهول الحال باشند. || در اصطلاح علمای نحو عبارت است از غیر متعدی، لازم. (مغنی اللبیب). || سرد: ماء قاصر؛ آب سرد. || آب دوردست از گیاه. || (اِ) آب که شتران در گرد آن چرا کنند. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «قاصر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صر» برای سرودن شعر