معنی قاص
7 بازدید
[ قاص ص ] (ع ص) قصه گو. داستان سرا. داستان گو. قصه خوان. (فرهنگ نظام) (غیاث اللغات). قصه کننده. (مهذب الاسماء). وانمودکنندهٔ احوال. (ناظم الاطباء). || بر پی کسی آینده و خبر دهنده. (فرهنگ نظام). (غیاث اللغات). || واعظ. (آنندراج).[ قاص ص ] (ع ص) نسبت است به قص و موعظه و جماعتی به این عنوان مشهورند. (الانساب سمعانی).[ قاص ص ] (اِخ) ابوابراهیم بن ابوسلیمان. وی از یعقوب بن مجاهد ابی حرزه روایت دارد و عبدالعزیزبن عبداللََّه اوسی از او روایت کند. (الانساب سمعانی).[ قاص ص ] (اِخ) ابواحمد زبیری مطیع. یحیی بن معین گوید: وی داستانگو بوده است. (الانساب سمعانی).[ قاص ص ] (اِخ) احمدبن حسن بن عمران، مکنی به ابوبکر. داستانگوی و از مردم بغداد است. وی از احمدبن منصور رمادی و محمدبن اسحاق صیانی روایت دارد و احمدبن فرح بن حجاج از او روایت کند. شلاج گوید که به سال ۳۳۴ هـ . ق. از وی روایت شنیده است. (الانساب سمعانی).[ قاص ص ] (اِخ) احمدبن ابی احمد، مکنی به ابوالعباس طبری و ملقب به الامام القاص. پیشوای مردم زمان خود و دارای تألیفات در فقه و فرائض و ادبیات بود. وی فقه را نزد ابوالعباس بن سریح آموخت و در آن علم به مرتبه ای بلند رسید. گروهی شاگرد او بوده اند از جمله ابوعلی طبری معروف به زجاجی و از آن جهت ابوالعباس را قاص یعنی داستانسرا گویند که بدارالایلم و جبل درآمد و لشکریان را که از آنجا به سوی روم در حرکت بودند موعظه و اندرز گفت. تألیفاتی دارد و از مشهورترین آنها کتاب تلخیص است و آن با کمی اوراق جامعترین کتاب است در اصول فقه. وی هنگام قصه گوئی از خاشعترین مردم بود. گویند او هنگامی که در طرسوس برای مردم از عظمت و جلالت و مملکت خداوند سخن میگفت و از بأس و سطوت و جبروت وی گفتگو میکرد ناگهان حالش دگرگون گشت و بیهوش بر زمین افتاد و فجأة در گذشت. (الانساب سمعانی). رجوع به ابن القاص ابوالعباس احمد و احمدبن ابی احمد شود.[ قاص ص ] (اِخ) بغدادی عبدوس بن محمد. داستانگوی بغداد است. وی به مصر وارد شد و در آنجا به داستانگوئی و ذکر احادیث پرداخت و در جمادی الاولی سال ۲۵۲ یا ۲۵۳ هـ . ق. وفات یافت. (الانساب سمعانی).[ قاص ص ] (اِخ) بغدادی. محمدبن عباس بن حسین، مکنی به ابوبکر. ابوبکر حافظ خطیب در تاریخ خود از او یاد کرده و چنین آرد: وی شیخ فقیر و مستمندی بود که در جامع منصور در بغداد و در راهها و بازارها داستانسرائی میکرد. از وی شنیدم که میگفت: حدثنا ابوبکر محمدبن احمد مقتدر و گاه حدیثی را نقل میکرد و سپس میگفت این حدیث را از محمدبن مقتدر به سال ۴۰۹ هـ . ق. شنیدم. (الانساب سمعانی).[ قاص ص ] (اِخ) قرطبی. محمدبن کعب بن سلیم قرطبی، مکنی به ابوحمزه. وی از زیدبن ارقم روایت دارد. (الانساب سمعانی).[ قاص ص ] (اِخ) کرمانی. عبدالرحمن بن ابراهیم. وی ساکن کرمان بود، سپس به بصره رفت. او از علاءبن عبدالرحمان روایت کند. عدالت وی ثابت نیست و احادیثی که فقط از او روایت شده باشد مورد قبول و اعتماد نیست. (الانساب سمعانی).[ قاص ص ] (اِخ) کوفی. عمربن ذر ذهبی. داستانگوی مردم کوفه است. (الانساب سمعانی).[ قاص ص ] (اِخ) کوفی. محمدبن عبدالرحمن قرشی کوفی، مکنی به ابوعمرو. وی از پدرش و عکرمه روایت کند و سلیمان تیمی و ثوری و شریک و ابومعاویه ضریر و فرزند فرزندش اسباط از او روایت دارند. (الانساب سمعانی).[ قاص ص ] (اِخ) مدنی. عطاربن یسار. داستانگوی مردم مدینه است. (الانساب سمعانی).[ قاص ص ] (اِخ) مدنی محمدبن قیس. قاص (داستانسرای) عمربن عبدالعزیز است. وی در مدینه داستانسرائی میکرد. از ابوهریره و جابر به طرز مرسل و ابوسلمةبن عبدالرحمن و ابوصرمة و عمربن عبدالعزیز روایت کند، و از وی سلیمان نمی و لیث بن سعد و محمدبن اسحاق بن یسار و حرب بن قیس و عبدالعزیزبن عباس و ابومشعر جنج و عمربن عبدالرحمن بن محصن و موسی بن عبیده روایت دارند. (الانساب سمعانی).[ قاص ص ] (اِخ) مدنی. یعقوب بن مجاهد مدنی محرومی، مکنی به ابویوسف و ملقب به ابوحرزه. وی از عبادةبن ولید و محمدبن کعب و قاسم بن محمد روایت کند و حاتم بن اسماعیل و یحیی بن ایوب و یحیی بن سعید از او روایت دارند. (الانساب سمعانی).[ قاص ص ] (اِخ) مکی. سعیدبن حسان. داستانگوی مردم مکه است. وی از عروةبن عیاض از جابر روایت کند، و سفین بن عیینة از او روایت دارد. (الانساب سمعانی).[ صِنْ ] (ع ص) نعت از قصی. دور. رجوع به قاصی شود.
کلمات همقافیه با «قاص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اص» برای سرودن شعر