معنی قاشی
10 بازدید
(اِ) پشیز. هیچکاره. (آنندراج) (منتهی الارب). پشیز هیچکاره که رائج نباشد. رجوع به قاش شود. || (ع ص) پوست بازکننده. (ناظم الاطباء). قاشر.[ شی ی ] (ص نسبی) نسبت است به قاشان معرب کاشان. (الانساب سمعانی). قاشانی. کاشی. کاشانی.(اِخ) عیسی. وی از شاعران و محدثان است که با احمدبن حنبل معاشرت داشت. گویند نام وی عسیس است و برخی نام او را عباس بن فضل گویند. ابوالفرج اصفهانی گوید: وی از مردم مدائن است. و قاشی شبیه به نسبت میباشد. (الانساب سمعانی).(اِخ) یکی از پسران اوکدای قاآن است. (حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۴۸).(اِخ) احمدبن علی ادیب. مردی دانشمند بود که در ادبیات و تاریخ دست داشت. تألیفات نیکوئی دارد. از وی ابونصر طاهربن مهدی طبری روایت دارد. (الانساب سمعانی).
کلمات همقافیه با «قاشی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شی» برای سرودن شعر