معنی قاشق
12 بازدید
[ شُ ] (ترکی، اِ) گمان میرود از لفظ قاشمق به معنی خاریدن، خراشیدن و تراشیدن گرفته شده است. ظرف کوچک فلزی یا چوبی که دنباله دارد و در نقل مکان غذا و خوردن آن استعمال میشود. کفچه. (فرهنگ نظام). چمچه. (فرهنگ نظام) (آنندراج). کمچه. ملعقهٔ خرد که با آن آش و پلو و امثال آن خورند. ترکیب ها: - قاشق آش خوری. قاشق چای خوری. قاشق مرباخوری. قاشق سوپخوری. قاشق قهوه خوری. قاشق تراش. قاش ساز. قاشق سازی. قاشق زن. قاشق زنی. - قاشق پستائی کردن با کسی؛ معامله و معاشرت و گفتگوی بسیار با کسی کردن. - امثال: قاشق ساختن کاری ندارد. یک مشت میزنی پهن میشود، دمش را میکشی دراز میشود. مثل قاشق نشسته.[ شُ ] (اِخ) دهی است از دهستان کل تپه، فیض اللََّه بیگی شهرستان سقز. در ۴۰۰۰۰گزی شمال خاور سقز، کنار رودخانهٔ ساروق واقع و موقع جغرافیائی آن کوهستانی و سردسیر است. ۱۲۰ تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری است. راه مالرو دارد. رودخانهٔ ساروق و رودخانهٔ جغتو در اراضی این ده به هم ملحق میشوند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج پنجم).[ شُ ] (اِخ) دهی است از دهستان اوباتو بخش دیواندرهٔ شهرستان سنندج. در ۷۰۰۰۰گزی شمال باختر دیواندره و ۱۸۰۰۰گزی شمال کرفتو واقع و سرزمین آن کوهستانی و هوای آن سردسیری است. ۸۵ تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه و چشمه و محصول آن غلات و حبوبات و لبنیات و توتون و شغل اهالی آن زراعت و گله داری است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج پنجم).
کلمات همقافیه با «قاشق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شق» برای سرودن شعر