معنی قاسم امام
4 بازدید
[ سِ اِ ] (اِخ) (میرزا) ابن خواجه جلال الدین میرکی. از اعیان و اشراف هرات بود. وی در جوانی به تحصیل علوم همت گماشت و به مطالعهٔ رسائل متداول عصر پرداخت و در خوشنویسی زبانزد عموم گردید و در فن شطرنج صغیر و کبیر مهارت تمام یافت. اشعار دلفریبش به سلاست الفاظ و جودت معانی مزین است و منشآت پرمایه اش در نظر فاضلان سخن سنج مطبوع. این اشعار از اوست: شد مرا کاسهٔ سر خاک در میخانه باشد از گردش ایام شود پیمانه ز آشنایان همه بیگانه شدم بهر تو من آشنا ناشده گشتی تو ز من بیگانه پیش واعظ منشین قصهٔ طوبی مشنو قد برافراز که کوته شود این افسانه. وی در فتنهٔ ابوالقاسم بخشی که در زمان سلطان حسین میرزا اتفاق افتاد از مخالفان وی (بخشی) بشمار میرفت. (حبیب السیر چ خیام ج ۴ ص ۵۳۷، ۶۱۷).
کلمات همقافیه با «قاسم امام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر