معنی قابض ارواح
5 بازدید
[ بِ ضِ اَرْ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) جان گیر. (روضة العقول). جان ستان. جان ستاننده. گیرندهٔ جانها. || (اِخ) ملک الموت. عزرائیل : محمد مصطفی که خواجهٔ هر دو سرا بود قابض ارواح از عالم جلال به قضای جانش آمد. (قصص الانبیاء جویری ص ۲۳۰). نه از حشمت محتشمان باک دارد نه بر ضعیفی بیچارگان ببخشاید. این قابض ارواح این هادم لذات است. (قصص الانبیاء جویری ص ۲۴۳). قابل انوار عدل، قابض ارواح مال فتنهٔ آخر زمان از کف او مصطلم.خاقانی.
کلمات همقافیه با «قابض ارواح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اح» برای سرودن شعر