معنی فیوج
6 بازدید
[ فُ ] (ع اِ) جِ فوج. آنها که در زندان آمدورفت دارند و پاسبانی آن کنند. (منتهی الارب). || جِ فیج است که معرب پیک باشد. (از یادداشتهای مؤلف): تا آنگاه که بواسطهٔ کثرت فیوج و بسیاریِ رسل که از رشید بدو آمدند حجت بر او لازم شد. (تاریخ قم). و از رؤسای فیوج و فراشان و بوّابان بسیار و بیحد بوده اند. (تاریخ قم). || کولی. غره چی. غربال بند. قرشمال. چیگانه. (یادداشتهای مؤلف).
کلمات همقافیه با «فیوج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وج» برای سرودن شعر