معنی فیلسته
4 بازدید
[ لَ تَ / تِ ] (اِ مرکب) پیلسته. (فرهنگ فارسی معین). پیل استخوان. پیلس. پیلاس. دندان فیل. عاج. رجوع به پیلسته شود. || روی و رخساره. (برهان). از نظر سپیدی به عاج تشبیه کنند. || ساعد و انگشتان. (برهان). در این معنی نیز سپیدی و کشیدگی ساعد و انگشتان وجه شبه است. اسدی طوسی کلمهٔ فیلسته را مجازاً بجای انگشت به کار برده است : به فیلسته سنبل همی دسته کرد به درباز فیلسته را خسته کرد. یعنی با انگشت موهایش را چنگ میزد و با دندان دست و انگشت را میگزید.
کلمات همقافیه با «فیلسته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر