معنی فیروزبخت
6 بازدید
[ بَ ] (ص مرکب) پیروزبخت. (فرهنگ فارسی معین). آنکه بخت او موافق است. موفق. کامیاب. پیروز. فیروز: ز گفتار گرگین بخندید سخت بدو گفت کای گرد فیروزبخت.فردوسی. ابوالقاسم آن شاه فیروزبخت نهاد از بر تاج خورشید تخت.فردوسی. که جاوید بادی تو با تاج و تخت همیشه به هر جای فیروزبخت.فردوسی. زهی مظفر فیروزبخت دولت یار که گوی برده ای از خسروان به فضل و هنر. فرخی. گزارش کن زیور و تاج و تخت چنین گفت کآن شاه فیروزبخت...نظامی. بفرخندگی شاه فیروزبخت یکی روز برشد به فیروزه تخت.نظامی. || فیروز بخت (اِ مرکب)؛ بخت پیروز. بخت موافق. خوشبختی : گمانت چنین است کاین تاج و تخت سپاه و بزرگی و پیروز بخت...فردوسی.
کلمات همقافیه با «فیروزبخت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خت» برای سرودن شعر