معنی فیروز

معنی فیروز

6 بازدید
(اِ) نام روز سیُم از خمسهٔ مسترقهٔ سالهای ملکی. (برهان). رجوع به پیروز شود. || (ص) پیروز. (فرهنگ فارسی معین). مظفر و منصور و آنکه حاجاتش برآمده باشد. (برهان): چو تاج بزرگی به سر برنهاد چنین گُرد بر تخت فیروز باد.فردوسی. کسی باشد از بخت فیروز و شاد که باشد همیشه دلش پر ز داد.فردوسی. به فیروز بخت شه افراسیاب کنم دشت ایران چو دریای آب.فردوسی. لب بخت فیروز را خنده ای مرا نیز مروای فرخنده ای.عنصری. عقیقینِ لبش فیروز گشته جهان بر حال او دلسوز گشته. فخرالدین اسعد. دولت فیروز و رأی روشن و بخت جوان همت والا و عزم فرخ و امر روان. عبدالواسع جبلی. - ترکیب ها: - فیروزآباد. فیروز آمدن. فیروزان. فیروزاختر. فیروزبخت. فیروزبختی. فیروزبهرام. فیروزپی. فیروزجاه. فیروزجرد. فیروزجنگ. فیروزحال. فیروزرام. فیروزرای. فیروزرایی. فیروزسالار. فیروز شدن. فیروزفال. فیروزفالی. فیروز کردن. فیروزکلا. فیروزکوه. فیروزگرد. فیروز گردیدن. فیروز گشتن. فیروزمند. فیروزمندی. فیروزنین. فیروزه. فیروزی. رجوع به هریک از این کلمات شود. و با کلمات بهر و رزم و روز و طالع و عزم و نوش نیز آید.
(اِخ) نام چند تن از شاهان و شاهزادگان و نجبای ایران در زمان ساسانیان و دیگر ادوار پیش از اسلام است. رجوع به پیروز شود.
(اِخ) مطابق روایات مورخان اسلامی ازجمله ثعالبی، نام یکی از پادشاهان سلسلهٔ اشکانی است ولی ظاهراً در این نام از چند جهت اشتباه صورت گرفته است: یکی اینکه در تاریخهای اوایل اسلام اغلب نام شاهان و وقایع ایران در زمان سلسله های مختلف در هم آمیخته و اغلب مثلاً نامهای ساسانی را بر شاهان اشکانی گذاشته اند. آنچه از تاریخ ایران باستان پیرنیا استنباط میشود وی نامش بلاش بوده و پیروز لقب اوست: «بعد از تیگران اول برادرش «دیگران» به تخت ارمنستان نشست و این زمان مطابق با سلطنت فیروزشاه پارسی بود. او چهل سال سلطنت کرد بی اینکه کار مهمی انجام دهد. در موقعی که تیتوس دوم امپراطور روم مرد تیگران اسیر دختری یونانی گردید. فیروز به امپراطوری روم حمله کرد و از این جهت او را فیروز یعنی فاتح خواندند، زیرا قبل از آن او را به یونانی ولوگزس مینامیدند -و در زبان پهلوی بلاش را ولگاش یا ولخاش می گفتند، ولوگزس یونانی شدهٔ این اسم است». از این نوشتهٔ موسی خورن صریحاً استنباط میشود که فیروز لقب بلاش بوده و به معنی فاتح است و اینکه بعضی نویسندگان قرون اسلامی اسم شاهی از سلسلهٔ اشکانی را «فیروز» نوشته اند به جهت این است که لقب را اسم تصور کرده اند... در جای دیگر موسی خورن مورخ معروف ضمن اشاره به سی ودومین سال سلطنت همین فیروزشاه پارس او را بنام ولگاش (بلاش) یاد میکند. (از ایران باستان پیرنیا ص ۲۵۸۸ و ۲۵۸۹). رجوع به بلاش و نیز رجوع به ایران باستان ص ۲۵۸۲، ۲۵۶۳ و ۲۵۴۹ شود.
(اِخ) ابوعبداللََّه. رجوع به فیروز دیلمی شود.
(اِخ) ابولؤلؤ. رجوع به ابولؤلؤ شود.
(اِخ) مکنی به ابومخلد. او را الیاس نیز گفته اند. تابعی است. (یادداشت مؤلف).
(اِخ) دهی است از بخش لنگهٔ شهرستان لار که در شوره زار واقع و دارای پانزده تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).
(اِخ) دهی است از بخش ساردوئیهٔ شهرستان جیرفت که دارای ۲۵ تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
(اِخ) دهی است از بخش حومهٔ شهرستان مشهد که دارای ۳۶ تن سکنه است. آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله و بنشن است. آن را اهالی، «پیروزآباد» نیز گویند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).

کلمات هم‌قافیه با «فیروز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وز» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید