معنی فیح
6 بازدید
[ فَ ] (ع مص) دمیدن بوی مشک. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد): گر تو مشک و عنبری را بشکنی عالمی از فیح ریحان پر کنی.مولوی. || جوشیدن دیگ. || خون برآوردن زخم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || فراخ شدن تاراج. (منتهی الارب). رجوع به فیاح شود. || فراخ و ارزان شدن. (منتهی الارب). || (اِمص) بسیاریِ نبات. || فراخی و ارزانی سال و بلاد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آنچه از حرارت جهنم سر زند. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «فیح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یح» برای سرودن شعر