معنی فی
6 بازدید
(ع حرف جر) حرف جر است. (منتهی الارب). حرف جر است و ده معنی دارد: یکی معنی ظرفیت حقیقی : {/B«غُلِبَتِ اَلرُّومُ `فِی أَدْنَی اَلْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ `فِی بِضْعِ سِنِینَ » ۱-۱۴۳۰:۲-۴/}(قرآن ۳۰/۲-۴)، یا ظرفیت مجازی مانند: {/B«رَأَیْتَ اَلنََّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اَللََّهِ أَفْوََاجاً» ۲-۸۱۱۰:۲/}(قرآن ۱۱۰/۲). معنی دوم مصاحبة است مانند: «جاء الامیر فی موکبه» یعنی بهمراه موکبش. معنی سوم تعلیل است مانند: «ان امرأة دخلت النار فی هرة حسبتها...» یعنی لأجل هرة. معنی چهارم استعلاء است مانند: {/B«وَ لَأُصَلِّبَنَّکُمْ فِی جُذُوعِ اَلنَّخْلِ » ۱۹-۲۳۲۰:۷۱/}(قرآن ۲۰/۷۱)؛ یعنی علی جذوع النخل. معنی پنجم مرادفه است مانند: «زید بصیر فی صناعة»؛ یعنی به صناعت خود آگاه است. ششم مرادف «الی» است مانند: {/B«فَرَدُّوا أَیْدِیَهُمْ فِی أَفْوََاهِهِمْ » ۲۵-۲۸۱۴:۹/}(قرآن ۱۴/۹)؛ یعنی الی افواههم. در معنی هفتم مرادف «مِن» است مانند: «ثلاثین شهراً فی ثلاثة احوال»؛ یعنی من ثلاثة احوال. معنی هشتم مقایسه است مانند: {/B«فَمََا مَتََاعُ اَلْحَیََاةِ اَلدُّنْیََا فِی اَلْآخِرَةِ إِلاََّ قَلِیلٌ » ۲۳-۳۰۹:۳۸/}(قرآن ۹/۳۸)؛ یعنی در قیاس با آخرت. معنی نهم تعویض است و آن را زاید دانند عوض از محذوف مانند: «ضربت فی من رغبت»؛ یعنی ضربت من رغبت فیه. معنی دهم تأکید است و آن را نیز زاید دانند. (نقل به اختصار از اقرب الموارد). ظرف زمان و ظرف مکان. در. اندر. اندرون. (فرهنگ فارسی معین). - فی الاخیر؛ در آخر کار. به زودی : پس سلیمان گفت گرچه فی الاخیر سرد خواهد شد بر او تاج و سریر.مولوی. - فی البداهة؛ ارتجالاً. بی مقدمه. (یادداشت مؤلف). - فی البدیهه؛ فی البداهة. بی درنگ. فوراً: فی البدیهه گفت: شاها ادبی کن فلک بدخو را... (چهارمقاله، شعر از امیرمعزی). - فی الجمله؛ روی هم رفته. (یادداشت مؤلف). خلاصه. درهرحال. به هرجهت : فی الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم. (گلستان). فی الجمله پسر را به ناز و نعمت برآوردند. (گلستان). فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد. (گلستان). فی الجمله نقاب نیز بیفایده نیست تا زشت بپوشند و نکو بگذارند.سعدی. - فی الحال؛ فوراً. آناً. درحال. بیدرنگ : فی الحال این قطعه را بپاره ای کاغذ بنوشت. (مجالس سعدی). ز شورش چنان هول در جان گرفت که فی الحال راه بیابان گرفت.سعدی. اگر درویش را گویند باید مردن فی الحال میرد. (انیس الطالبین). اتفاقاً مرا حجره ای بود و فی الحال قصد آن حجره کردند. (انیس الطالبین). میدهی صد وعده و فی الحال بر هم میزنی این اداها لایق چشم سخنگوی تو نیست. صائب. - فی الفور؛ فوراً. بی درنگ. فی الحال. رجوع به فور و فوراً شود. - فی اللََّه؛ در راه خدا. برای خدا: گفت للََّه و فی اللَّه ای سره مرد آن کن از مردمی که شاید کرد.نظامی. - فی المثل؛ مثلاً. بعنوان مثال. مانند اینکه : نیست جهانم به کار بی در میمون تو ور بودم فی المثل عمر در او جاودان. خاقانی. فی المثل تو خود اگر آب خوری جز ز جوی دل فرزانه مخور.خاقانی. دو چشمش فی المثل چون جزع پرآب ز رشکش چشم نرگس مانده در خواب. نظامی. فی المثل هرکه خوشه ای شکند پرِ کاهی ز خرمنی بکند.نظامی. که را زهر برداشتی فی المثل بخوردندی از دست او چون عسل.سعدی. مرگ از تو دور نیست وگر هست فی المثل هر روز بازمیرویش پیش منزلی.سعدی. - فی المجلس؛ همانجا. فوراً. بی فاصله. بی تأمل: نقد فی المجلس. (یادداشت مؤلف). همانجا. در جای. (فرهنگ رازی). - فی النار السقر؛ در آتش جهنم. به درک اسفل. به جهنم. (از یادداشتهای مؤلف). - فی امان اللََّه؛ در امان خدا. در پناه خدا. (یادداشت مؤلف). آنکه تنها خدا را دارد: خواجه گفتش فی امان اللَّه برو مر مرا اکنون نمودی راه نو.مولوی. - فی حد ذاته؛ در حدود خودش. به نسبت. آنطور که مناسب آن است... - فی سبیل اللََّه؛ در راه خدا. (یادداشت مؤلف). در فارسی بصورت صفت برای کاری یا چیزی که در راه خدا باشد به کار رود. - فی نفسه؛ بخودی خود. بتنهایی. به نسبت خود. - ما فی الضمیر؛ باطن. آنچه در باطن است. افکار و اندیشه هایی که انسان به کسی نگوید و ظاهر نکند. - مافیها؛ آنچه در آن است. محتوی چیزی: دنیا و مافیها.[ فَ / فِ ] (از ع، اِ) مخفف فی ء. سایهٔ هر چیز پس از زوال. سایهٔ هر شی ء که بعد از نصف النهار باشد. (فرهنگ فارسی معین): خوار خواهد رخ خورشید مگر وقت زوال قصر میمون تو را ناقص از آن گردد فی. انوری. در تموز گرم می بینند دی در شعاع شمس می بینند فی.مولوی. || غنیمت. (یادداشت مؤلف): به یک مدح که او را گفت هزار درم از فی مسلمانان بدو داد. (تاریخ بلعمی). دید مردی شبان در آن چَهْ، نی ببرید آن نی و شمردش فی.سنائی.(یونانی، حرف، اِ) نام حرف بیست ویکم از حروف یونانی. (یادداشت مؤلف).(ع اِ) حرف فاء عربی و فارسی را نیز «فی» نامیده اند: بر دامن کوهسار حلمش سر پیش فکنده قاف چون فی. اثیر اخسیکتی. قاف از کتابت تو یک حرف خواند وز شرم بر اوج امتحان شد گردن شکسته چون فی. اثیر اخسیکتی. سلطان آل یاسین کز عشق نعل اسبش سرباز پس برآید نون هلال چون فی. سیف اسفرنگ.[ فَ ی ی ] (اِخ) از قرای سغد. (معجم البلدان). در بخاراست، پل فی محلی است در نزدیکی آن. (از یادداشتهای مؤلف). در شعر فارسی به تخفیف یاء به کار رفته، و این ضبط درست تر مینماید: ملیح را به بخارا از این خبر نبود که در سر پل فی زو ملیح تر نبود.سوزنی.(از ع، حرف اضافه) به معنی «ضرب در»: صد ذرع زمین فی پانزده قران، هزاروپانصد قران، یعنی صد ذرع ضرب در پانزده قران. (ناظم الاطباء). ده من نان، فی دو قران، دو تومان. (یادداشت مؤلف). - فی زدن؛ تعیین قیمت کردن. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «فی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فی» برای سرودن شعر