معنی فکنده
5 بازدید
[ فَ / فِ کَ دَ / دِ ] (ن مف / نف) افکنده. (یادداشت مؤلف). افتاده : ورا من ندیدم پر از خاک و خون فکنده بدانسان به خاک اندرون.فردوسی. از آن باغ تا جای پرموده شاه تن بی سران بد فکنده براه.فردوسی. راست چو کشته شونده و زار و فکنده آیدشان مشتری و آید دلال.منوچهری. || گسترده. (یادداشت مؤلف): خرامیدن کبک بینی به شخ تو گویی ز دیبا فکنده ست نخ.بوشکور. اکنون فکنده بینی از ترک تا یمن یک چندگاه زیر پی آهوان سمن.دقیقی.
کلمات همقافیه با «فکنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر