معنی فکة
6 بازدید
[ فَ کْ کَ ] (ع اِمص) گولی. || سستی. || (مص) گول گردیدن و سست شدن. (منتهی الارب). الحمق فی استرخاء. (از اقرب الموارد). رجوع به فک، فکوک و فکاک شود.[ فَ کْ کَ ] (اِخ) ستارگان گردآمده سپس سماک رامح که کودکان آنها را قصعةالمساکین نامند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). نام صورتی از صور شمالی فلک که آن را اکلیل شمالی خوانند و عوام کاسهٔ درویشان و سفرهٔ یتیمان نامند و آن را بصورت کاسه ای توهم کرده اند که در استدارهٔ او رخنه افتاده است بر مثال آنکه لب کاسه بشکند و ستارگان این صورت هشت اند. (یادداشت مؤلف از جهان دانش).
کلمات همقافیه با «فکة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کة» برای سرودن شعر