معنی فکاک
9 بازدید
[ فِ / فَ ] (ع مص) رها کردن بندی را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || رهن بازستدن. (ترجمان علامهٔ جرجانی). رجوع به فک و فکوک شود. || شکستن مهر. (ترجمان علامهٔ جرجانی). || (اِ) فکاک الرهن؛ آنچه گرو را به وی بیرون آرند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ فِ ] (ع ص، اِ) جِ فاکّ. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به فاک شود.
کلمات همقافیه با «فکاک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اک» برای سرودن شعر