معنی فک
8 بازدید
[ فَ ک ک ] (ع مص) جدا کردن چیزی را. (منتهی الارب). جدا کردن و دور کردن یکی از دیگری. (از اقرب الموارد). || رهانیدن رهن را و بیرون آوردن. (منتهی الارب). رهانیدن رهن و بیرون آوردن آن از دست مرتهن. (از اقرب الموارد). || آزاد کردن بنده را. || دارو در دهان کردن کودک را. || پیر خرف گردیدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || گشادن دست را از آنچه در آن باشد. (منتهی الارب). || گشودن عقده را. || از مفصل جدا کردن استخوان را. || از جا درآمدن آروارهٔ کسی. (از اقرب الموارد). || شکستن مهر. (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی). || رها کردن بندی را. (از اقرب الموارد): فتوت ایشان به جبر کسیر و فک هر اسیر متقبل و متکفل گشته. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). هر یکی ز اجزای عالم یک به یک بر غبی بند است و بر استاد فک.مولوی. - فک رقبه؛ آزاد کردن اسیر یا بنده. تحریر رقبه. عتق رقبه. (یادداشت مؤلف). || تفرق الاتصالی که عصب از جای خویش برود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || نقض کردن ادغام حرف را. (از اقرب الموارد). مقابل ادغام. (یادداشت مؤلف). || (اِمص) اندک شکستگی دست. (منتهی الارب). فک الید غیر از شکستگی است. (از اقرب الموارد). || تصحیح و ذکر نام و رزق کسی در جریدهٔ ارزاق، پس از آنکه قبلاً نام و رزق او از جریده افتاده باشد. (یادداشت مؤلف از مفاتیح). || (اِ) یکی از دو زنخ. (منتهی الارب). فک اعلی و فک اسفل. (یادداشت مؤلف). هر یک از دو استخوانی که در تشکیل آروارهٔ پائین و آروارهٔ بالا شرکت می کنند. آروارهٔ پایین فقط از یک استخوان به نام فک اسفل تشکیل شده است، اما آروارهٔ فوقانی از سیزده استخوان به وجود آمده که یک زوج استخوان فک اعلی دو تا از آن سیزده استخوان است. (فرهنگ فارسی معین). - فک اسفل؛ استخوانی است فرد و متناظر بشکل نعل اسب که بتنهایی آروارهٔ زیرین را می سازد و دارای یک تنه و دو شاخهٔ صعودی است. تنه دارای یک سطح قدامی محدب است که به عضلات پوستی صورت مجاور است و یک سطح خالی مقعر که در آن دو حفره برای غدد بزاقی زیر زبانی و تحت فکی وجود دارد. کنار فوقانی تنه محل حفره های دندانی است که ریشهٔ دندانها در آن جای میگیرد. کنار تحتانی این استخوان صاف و قسمت فوقانی حد گردن است. در سطح قدامی تنهٔ استخوان مذکور در قسمت وسط یک برجستگی وجود دارد که به نام برآمدگی چانه ای است. شاخه های صعودی این استخوان که از طرفین تنه بالا میروند، دارای سطحی داخلی برای چسبیدن عضلات رجلی داخلی و خارجی، و دارای یک سطح خارجی جهت التصاق عضلات ماضغه می باشند. کنار فوقانی هر یک از شاخه های صعودی استخوان مذکور دارای یک گودی میانی است به نام شیار سینی شکل، و دو برآمدگی قدامی و خلفی دارد. برآمدگی قدامی موسوم به زایدهٔ منقاری و مثلثی شکل است که توسط قسمتی باریک به نام گردن با شاخهٔ صعودی یکی می شود. لقمهٔ فک اسفل با لقمه و حفره دوری استخوان گیجگاهی مفصل شده تشکیل مفصل گیجگاهی فکی را میدهد. فک اسفل را آروارهٔ زیرین و چانه هم میگویند. (از فرهنگ فارسی معین). - فک اعلی؛ استخوانی است زوج که در طرفین صورت قرار گرفته و دارای یک زایدهٔ هرمی است که با استخوان گونه یی مفصل میشود و برجستگی صورت را تشکیل میدهد و زایدهٔ دیگری نیز دارد که بطرف داخل آمده و به نام زایدهٔ کامی موسوم است و در تشکیل سقف دهان و زیر بینی شرکت دارد. همین زایدهٔ کامی است که در قسمت جلو و پایین آن حفره های دندانی فک اعلی قرار دارند. سطح خارجی فک اعلی، مجاور عضلات صورت و پوست است و سطح داخلی جزو جدار خارجی حفرهٔ بینی است. در داخل این استخوان حفرهٔ بزرگی دیده می شود به نام سینوس فک که سوراخ آن در حفرهٔ بینی بازمیشود با وجود آنکه استخوان فک اعلی جزوی از آروارهٔ بالایی است گاهی هم خود آن را آروارهٔ بالایی نامند. (از فرهنگ فارسی معین). رجوع به آرواره شود.[ فُ ] (فرانسوی، اِ) پستانداری گوشتخوار از راستهٔ پره پاییان که کاملاً به زندگی دریایی سازش یافته و در مصب رودخانه های بزرگ و مجاور سواحل زندگی می کند. فقط برای استراحت و تولید مثل به ساحل می آید. دستهایش کوتاه و بوسیلهٔ پرده ای که انگشتان را به یکدیگر مربوط می کند تشکیل بالهٔ شنا میدهد و انگشتان در بین پرده کاملاً نمایان است و به چنگال ختم می شود. انگشتان پاهایش نیز بوسیلهٔ پرده ای بهم مربوطاند، ولی هیچ وقت برای حرکت حیوان به کار نمیروند و فقط در کنار بدن قرار گرفته و فقط تشکیل بالهٔ عصبی شنا می دهد. این جانور در تمام مناطق قطبی در دریاها فراوان است. فک، فاقد گوش خارجی است و بدین جهت تمیز آن از دیگر پستانداران دریایی سهل است. شکار زیاد و بی تناسب این حیوان بمنظور استفاده از گوشت، پوست و چربی آن امروزه بمقدار زیادی نسل وی را رو به انقراض برده است. گونه ای از این جانور در دریای مازندران وجود دارد و به نام فک دریای خزر موسوم است. آن را سگ دریایی، گربهٔ دریایی و شیر دریایی هم میگویند. (از فرهنگ فارسی معین).[ فِ ] (اِ) در آمل و مازندران به گونه های مختلف بید اطلاق می شود. (فرهنگ فارسی معین). قسمی بید که در اغلب نقاط ایران تا نقاط خشک وجود دارد و از ارتفاع ۳۰۰ تا ۵۰۰ گزی نوده و آمل و مینودشت و درهٔ چالوس دیده شده است. (یادداشت مؤلف).[ فَ ] (اِخ) این قلعه به دوفرسخی دلیجان است و آن را به حصانت و محکمی صفت کرده اند. (تاریخ قم).
کلمات همقافیه با «فک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فک» برای سرودن شعر