معنی فژاک
8 بازدید
[ فَ ] (ص مرکب) (از: فژ +اک، پسوند نسبت و اتصاف). (از حاشیهٔ برهان چ معین). پلشت و چرکن و چرک آلود و پلید. (برهان): زد کلوخی بر هباک آن فژاک شد هباک او به کردار مغاک.طیان. همانا که چون تو فژاک آمدم وگر چون تو ابله فغاک آمدم.اسدی. رجوع به فژ، فژاگن، فز و فزاک شود.
کلمات همقافیه با «فژاک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اک» برای سرودن شعر