معنی فوق
9 بازدید
[ فَ ] (ع ق، اِ) زبر. (منتهی الارب) (ترجمان علامهٔ جرجانی). بالا. بر. زبر. روی. مقابل زیر. مقابل تحت. برتر. بالاتر. (یادداشت مؤلف). و در اصل ظرف مکان است. (اقرب الموارد): بل حارسی است بام و در کعبه را مسیح زآن است فوق طارم پیروزه منظرش. خاقانی. نور او در عسر و یسر و تحت و فوق بر سر و بر گردنم مانند طوق.مولوی. کوزهٔ سربسته اندر آب رفت از دل پرباد فوق آب رفت.مولوی. جوانمرد و صاحب خرد دیدمش به مردانگی فوق خود دیدمش.سعدی. - فوق الحد و الوصف؛ غیرقابل وصف : تکلفی دیدم فوق الحد و الوصف. (تاریخ بیهقی). - فوق العاده؛ خارج از حد معمول. اضافه بر معمول. آنچه در غیر جای خود آورده شود و اضافه بر حدود عادی باشد. - || روزنامه ای که برای رساندن خبر مهم و قابل توجهی در غیر وقت انتشار چاپ شود. (یادداشت مؤلف). - فوق تصور؛ بالاتر از تصور و اندیشهٔ اشخاص. (فرهنگ فارسی معین). تصورناپذیر. غیرقابل تصور. - فوق طاقت؛ دشوار. تحمل ناپذیر. - فوق لیسانس ؛ دوره ای از تحصیل بالاتر از لیسانس و پائین تر از دکتری. (فرهنگ فارسی معین). || (مص) برتر شدن از یاران خود در مرتبه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || (ق) حداکثر. بالاترین حد. در تداول گویند: این خانه فوقش بیست هزار تومان می ارزد.(ع اِ) زبر نره. (منتهی الارب). || راه نخستین. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || (ص) مرد درازبالا و مضطرب خلقت. || (اِ) سوفار تیر. (منتهی الارب). شکاف سر تیر که در وتر قرار گیرد. (از اقرب الموارد). || گونه ای از سخن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || شرم زن. (منتهی الارب). || کرانهٔ سر زبان و مفرج دهان و گشادگی آن. || مرغی است. ج، افواق، فُوَق، فقی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ فَ وَ ] (ع اِمص) کجی و شکستگی است در سوفار تیر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ فُ وَ ] (ع اِ) جِ فوق. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «فوق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر