معنی فوف
5 بازدید
(اِ صوت) نام آواز مار آنگاه که حمله کند یا بگریزد. (یادداشت مؤلف). فحیح. رجوع به فحیح شود.[ فَ ] (ع اِ) مثانهٔ گاو. || سپیدی که بر ناخن نوجوانان پیدا گردد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ج، افواف. (اقرب الموارد). || (مص) خواستن چیزی. (منتهی الارب).(ع اِ) سپیدی مغز دانهٔ خرما (منتهی الارب) که از آن نخل روید. (اقرب الموارد). || پوست سرخ دانهٔ خرما. (منتهی الارب). || پوستک خلل دل. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || پوست هرچه که باشد. (منتهی الارب). || پاره های پنبه. || نوعی از چادرهای یمن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). گونه ای از برد یمانی. (از اقرب الموارد). || شکوفه. || چیز اندک. (منتهی الارب). || سپیدی که بر ناخن نوجوانان پیدا گردد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مثانهٔ گاو. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «فوف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وف» برای سرودن شعر