معنی فور
65 بازدید
[ فَ ] (ع مص) برجوشیدن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی). جوشیدن دیگ و چشمه و جز آن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || جوشیدن خشم و کینهٔ کسی. || (اِمص) جوشش. || شتاب. (منتهی الارب). شتاب. (یادداشت مؤلف). اصلاً به معنی جوشیدن است و برسبیل استعاره در مورد تعجیل در کاری استعمال نموده اند، و زمانی را که درنگی در آن نکنند نیز فور نامند. (کشاف اصطلاحات الفنون). به معنی وجوب اداء امری در اول اوقات امکان است درحالیکه تأخیر آن موجب مذمت شود. (تعریفات جرجانی). زود و سریع. (فرهنگ فارسی معین). - برفور؛ سریعاً. فوراً. (فرهنگ فارسی معین). - به فور؛ فوراً. باشتاب. بسرعت. بسیار زود: نه گردنکشان را بگیرد به فور نه عذرآوران را براند به جور.سعدی. به فورم در آن حال معلوم شد چو داود کآهن بر او موم شد.سعدی. مگس وارش از پیش شکّر به جور براندندی و بازگشتی به فور.سعدی.(ع اِ) آهوبرگان. جِ فائر. (منتهی الارب). رجوع به فائر شود.(اِخ) نام رای کنوج است که یکی از رایان و پادشاهان هند باشد، و سکندر او را کشت. (برهان). ظاهراً عنوان عمومی یک خانوادهٔ سلطنتی یا نام عمومی شاهان یک ناحیه است : خنیده به هر جای جمهور نام به مردی فزون کرده از فور نام.فردوسی. منم فور و از فور دارم نژاد که از قیصران کس نکردیم یاد.فردوسی. که گاهی سکندر بود گاه فور گهی درد و خشم است و گه جشن و سور. فردوسی. اگر فیلفوس این نوشتی به فور تو هم رزم آغاز و بردار شور.فردوسی. ای خداوندی که فرمان تو را ماند همی تخت خان و طوق فور و تیغ قیصر تاج رای. منوچهری. وی دارا را که ملک عجم بود و فور را که پادشاه هند بود بکشت. (تاریخ بیهقی). زدم گردن فور قتال را گرفتم به چین جای چیپال را.نظامی.(اِ) رنگ سرخ کمرنگ. (برهان). بور. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به بور شود.(اِ) مخفف وافور. (فرهنگ فارسی معین). - اهل فور؛ وافوری. تریاکی. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «فور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر