معنی فوت شدن
14 بازدید
[ فَ / فُو شُ دَ ] (مص مرکب) درگذشتن. مردن. (یادداشت مؤلف). || از بین رفتن. از دست رفتن. فائت شدن. (فرهنگ فارسی معین): و هیچ عبارت و تسبیح از او فوت نشد. (قصص الانبیاء). گر فوت شود یکی نواله بر چرخ رسد نفیر و ناله.خاقانی. چون به خوابی صبح از ایشان فوت شد روز را رطل گران درخواستند.نظامی. مصلحتی فوت شود که تدارک آن ممتنع بود. (گلستان). سعدیا عمر عزیز است به غفلت مگذار وقت فرصت نشود فوت مگر نادان را. سعدی. ما اجر از عبادت ناکرده می بریم هر طاعتی که فوت شود بی ریاتر است.کلیم.[ شُ دَ ] (مص مرکب) به سرعت و به آسانی حفظ شدن. || تبدیل به بخار شدن: فوت شد رفت هوا. (از فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «فوت شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر