معنی فهم
16 بازدید
[ فَ ] (ع مص) دانستن و به دل دریافتن. (منتهی الارب). فهامه. فهامیة. (اقرب الموارد). || (اِمص) دریافت. || قوهٔ دریافت. قوهٔ اندریافت. ج، افهام. (فرهنگ فارسی معین). تصور شی ء از لفظ مخاطب. (اقرب الموارد): هرگز نرسد فهم تو در این خط هرچند در او بنگری به سودا.ناصرخسرو. مقدار دانش و فهم خویش معلومِ رای پادشاه گردانند. (کلیله و دمنه). نفاذ کارها با اهل بصر و فهم تواند بود. (کلیله و دمنه). بر مردمان واجبست که در کسب علم کوشند و فهم در آن معتبر دارند. (کلیله و دمنه). و بحقیقت بباید دانست که فایده در فهم است نه در حفظ. (کلیله و دمنه). غیر فهم و جان که در گاو و خر است آدمی را عقل و جان دیگر است.مولوی. کس ز کوه و سنگ عقل و دل نجَست فهم و ضبط نکته ای مشکل نبست.مولوی. فهم و فراست و عقل و کیاستی زایدالوصف داشت. (گلستان). سعدی از آنجا که فهم اوست سخن گفت ورنه کمال تو وهم کی رسد آنجا؟سعدی. کیت فهم بودی نشیب و فراز گر این در نکردی به روی تو باز.سعدی. - ادافهم؛ آنکه معنی حرکات و اطوار و رفتار را دریابد: هرچه در خاطر عاشق گذرد میدانی خوش ادافهم و ادایاب و ادادان شده ای. صائب. - تیزفهم؛ آنکه زود و تند دریابد. فهیم. - زودفهم؛ تیزفهم. فهیم. - سخن فهم؛ سخن شناس. که معنی سخن را نیک دریابد: صائب اگر به یار سخن فهم میرسید میشد جهان پر از غزل عاشقانه اش.صائب. - نافهم؛ آنکه نمی فهمد. مقابل فهیم. رجوع به نافهم شود. - نفهم؛ نافهم. رجوع به نافهم شود. ترکیب های دیگر: - فهماندن. فهمانده. فهماننده. فهمانیدن. فهم داشتن. فهم کردن. فهمی. فهمیدن. فهمیده. رجوع به هر یک از این کلمات شود.[ فَ هِ ] (ع ص) مرد زودفهم و دانا. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «فهم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هم» برای سرودن شعر