معنی فه
11 بازدید
[ فَ هـ هـ ] (ع ص) درمانده در سخن. (منتهی الارب). فهیه. (اقرب الموارد).[ فَ هْ / فِ هْ ] (اِ) چوب پهنی که کشتی بانان بدان کشتی رانند. || آهنی بیل مانند که در میان آن چوبی و در دو طرف آن ریسمانی بندند و یکنفر سر چوب را و دو نفر دیگر سر ریسمان را به دست گیرند و زمین شیارکرده را بدان هموار سازند. مجرفه. پل کش. فهد. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «فه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فه» برای سرودن شعر