معنی فلکه
7 بازدید
[ فَ / فِ کَ / کِ ] (از ع، اِ) چرخهٔ ریسمان. (منتهی الارب). فادریسه، و آن چوبک مدور میان سوراخ بود که بر ستون خیمه نهند. (غیاث). گردهٔ چوب یا چرمی است که سر دوک یا عمود خیمه از آن میگذرد. (حاشیهٔ شرفنامهٔ نظامی): طناب خیمه گسسته گشت و فلکه بر سرش رسید و از آن بمرد. (مجمل التواریخ و القصص). رو که ز میخ سرای پردهٔ قدرت فلکهٔ این نیلگون خیام برآمد.خاقانی. گردون برای خیمهٔ خورشید فلکه ای است از کوه و ابر ساخته پادیر و سایبان.حافظ. || قرص کوچک سوراخ دار که در دوک چرخ میکشند. (غیاث). چوبی دایره شکل است که ریسمانهای تابیده شده در گرد دوک بالای آن پیچیده میشود.[ فَ لَ کَ / کِ ] (از ع، اِ) میدان یا محوطه ای که چند خیابان بدان منتهی شود. (فرهنگ فارسی معین). میدانی که بشکل دایره باشد و محاط باشد به ابنیه ای از قبیل خانه ها و دکانها. (یادداشت مؤلف). میدانی که گردبرگرد آن خانه باشد. (یادداشت دیگر). || چوبی دراز بر ستبری ساعد و بر میان آن دوالی که دو تن دو سر آن چوب بگیرند و پای مجرم بر آن دوال نهاده و چوب را پیچند تا پای در آن محکم شود و سومی با ترکه بر کف پای ها زند. (یادداشت مؤلف). رجوع به فلک شود. || بادریسهٔ دوک. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «فلکه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «که» برای سرودن شعر