معنی فلق
7 بازدید
[ فَ ] (ع اِ) شکاف دهن. (منتهی الارب). شکاف. ج، فلوق: ضربه علی فلق رأسه؛ یعنی بر مفرق و وسط سر او زد. (اقرب الموارد). || بلا و سختی. رجوع به فِلْق شود. || (مص) شکافتن چیزی را. (منتهی الارب). شکافتن. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی) (از اقرب الموارد). || برکندن پشم از پوست چون گندهٔ بدبوی گردد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ فِ ] (ع اِ) بلا و سختی. (منتهی الارب). داهیه. (اقرب الموارد). || کار شگفت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || شکاف دهان. (منتهی الارب). || چوب و شاخ که آن را دونیم نمایند جهت کمان، پس هر نیمه اش فلق باشد. || کمانی که از نیمهٔ شاخ و چوب سازند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ فَ لَ ] (ع اِ) هرچه شکافته شود، از روشنی بامداد یا سپیدی آخر شب که سرخی آفتاب است. || تمامهٔ آفرینش. || زمین پست میان دو پشته. ج، فلقان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || جای فراخ. (منتهی الارب). || زمین مطمئن میان دو پشته، و گفته اند فضاء بین دو ریگ. (اقرب الموارد). || کندهٔ زندان که بر پای زندانی نهند. || شیر که در تگ قدح باقی ماند. || شیر ترش شده و پاره پاره گردیده. || شکاف کوه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || شکاف هر چیزی. ج، فلوق. (منتهی الارب). رجوع به فَلْق و فِلْق شود. || سپیده دم. (منتهی الارب) (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی). صبح. (اقرب الموارد):[ فَ لَ ] (اِخ) نام سورهٔ صدوسیزدهم قرآن کریم که با آیهٔ «قل اعوذ برب الفلق» آغاز شود و یکی از معوذتین است. (یادداشت مؤلف). پیش از سورهٔ الناس و بعد از سورهٔ اخلاص.[ فُ لَ ] (ع اِ) بلا و سختی. (منتهی الارب). گویند: جاء بعلق فلق. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «فلق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لق» برای سرودن شعر