معنی فلخم
7 بازدید
[ فَ لَ ] (اِ) فلاخن که آلت سنگ اندازی باشد. (برهان). پلخم. فلخمان. پلخمان. فلخمه. فلاخن. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به این کلمات شود.[ فَ خَ ] (اِ) مشتهٔ حلاجان را گویند، و آن آلتی باشد از چوب که بر زه کمان زنند تا پنبه حلاجی شود. (برهان). محلاج ندافان بود. (اسدی): گر بخواهی که بفخمند تو را پنبه همی من بیایم که یکی فلخم دارم کاری. حکاک (از اسدی). || قفل صندوق. || دخمه و مقبرهٔ گبران. (برهان). مصحف دخمه است. (حاشیهٔ برهان چ معین).
کلمات همقافیه با «فلخم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خم» برای سرودن شعر