معنی فلخ
6 بازدید
[ فَ ] (اِ) ابتدای کارها باشد. (اسدی) (برهان). مرحوم دهخدا نوشته اند که گمان میکنم «زفلخ» یک کلمه باشد به معنی نوعی از بنا مثل گنبد یا کوشک و کاخ. (از حاشیهٔ برهان چ معین): همت او بر فلک ز فلخ بنا کرد بر سر کیوان فکند بن پی ایوان.خسروانی. || (اِمص) پنبه دانه بیرون کردن از پنبه. (برهان). رجوع به فلخیدن شود. || (اِ) غلق در. (صحاح الفرس). در این معنی مصحف فَلْج است. رجوع به فَلْج (اِ) شود.[ فَ ] (ع مص) شکستن سر کسی را. || پیدا و آشکار کردن. (منتهی الارب). واضح کردن و بیان کردن امری را. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «فلخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لخ» برای سرودن شعر