معنی فلح
7 بازدید
[ فَ ] (ع مص) شکافتن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || شکافتن زمین را جهت کشت کاری. || فریفتن. || بد سگالیدن. (منتهی الارب). || دغلی نمودن. || کاستن در حق خرید و فروخت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به فلاحت شود.[ فَ لَ ] (ع اِمص) فلاح در همهٔ معانی. (منتهی الارب). رجوع به فلاح شود.[ ] (اِ) پنبهٔ حلاجی کردهٔ تخم برآورده. (فهرست مخزن الادویه).
کلمات همقافیه با «فلح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لح» برای سرودن شعر