معنی فل
12 بازدید
[ فُ ] (اِ) نیلوفر باشد. (برهان). نیلوفر. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به نیلوفر و نیلوفل شود. || بیخ نیلوفر، و بعضی گویند بیخ نیلوفر هندی است، و فاغیه همان است. (برهان). فاغیه. (فرهنگ فارسی معین). فاغیه است که بیخ نیلوفر هندی باشد. (فهرست مخزن الادویه). || چوب درخت آبی را نیز گویند، و آبی میوه ای است که آن را به عربی سفرجل و به فارسی بِهْ خوانند. (برهان).[ فَ ل ل ] (ع اِ) رخنهٔ روی شمشیر. ج، فلول. (منتهی الارب). واحد فلول است، و آن شکستگی هایی است در تیزی شمشیر. (از اقرب الموارد). || (ص) مرد هزیمت یافته. ج، فلول، افلال، فِلال. (منتهی الارب): رجل فل و قوم فل؛ یعنی هزیمت شدگان، و در مورد مفرد و جمع یکسان به کار رود، زیرا در اصل مصدر است، و بسا که بصورت جمع درآید: فلول، افلال و فُلّال. (از اقرب الموارد). || (اِ) گروه مردم و جز آن. (منتهی الارب). جماعة. || آنچه از چیزی فروریزد، چون برادهٔ زر و آهن و شرار آتش. || زمین خشک، و گویند زمینی که باران بر آن بارد اما گیاه نرویاند، و گفته اند زمینی که سالها باران بر آن نباریده باشد، و گفته اند زمینی که باران بدان نرسد. (اقرب الموارد). رجوع به فُلّ شود. ج، فل (مانند مفرد)، افلال. (اقرب الموارد). رجوع به فُلّ شود. || (مص) رخنه کردن در چیزی. (منتهی الارب). رخنه کردن شمشیر را. (اقرب الموارد). || شکستن و هزیمت کردن قوم را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || رفتن از کسی دانش وی و بازآمدن. (منتهی الارب). رفتن و سپس بازآمدن خرد کسی. (از اقرب الموارد).[ فُ ل ل ] (ع اِ) آنچه برافتد از چیزی. (منتهی الارب). رجوع به فَلّ شود. || زمینی که باریده شود و گیاه نرویاند. در اقرب الموارد به فتح اول ضبط شده است. || زمین که چند سال باران نرسیده آن را. || زمین باران نارسیده میان دو زمین رسیده. || زمین بی آب وگیاه. ج، افلال، فَلّ. رجوع به فَلّ شود. || زمین خشک بی نبات. (منتهی الارب). رجوع به فِلّ شود.[ فِ ل ل ] (ع اِ) فُلّ. زمین بی گیاه. || موی تنک. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || تری. (منتهی الارب).[ فُ ] (ع اِ) گاهی برای کنایت از یک تن گویند: یا فل، و برای دو تن گویند: یا فلان، و جمع را یا فلون گویند. (از منتهی الارب). رجوع به فلان شود.
کلمات همقافیه با «فل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فل» برای سرودن شعر