معنی فقیری
6 بازدید
[ فَ ] (ص نسبی) منسوب به فقیر که انتساب اجدادی است. (از سمعانی).[ فَ ] (حامص) فقر. فقیر بودن : سعدی نظر بپوشان یا خرقه در میان نه رندی روا نباشد در جامهٔ فقیری.سعدی. دل چو غنی شد ز فقیری چه غم روز رهایی ز اسیری چه غم؟خواجو.[ فَ ] (اِخ) مردی عامی است اما بغایت آزاده و فارغ البال است. طبعش بد نیست. از اوست این مطلع: ساخت پابوس تو ای سرو سرافراز مرا هرکه را میل بدین نیست مسلمان نبود. (از مجالس النفائس میر علیشیر نوایی ترجمهٔ فارسی چ حکمت ص ۱۶۶).
کلمات همقافیه با «فقیری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر