معنی واژه فعال
5 بازدید
[ فِ ] (ع اِ) جِ فعل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || فعلی که از دو فاعل باشد مانند. مَرَّ. || دستهٔ تبر. (از اقرب الموارد). رجوع به فَعال شود.[ فَ ] (ع اِ) دستهٔ تبر و تیشه و جز آن. ج، فُعُل. || کرم و جوانمردی. || کردار نیکو یا در خیر یا در شر هر دو استعمال کنند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بفتح اول برای فاعل مفرد است و اگر فاعل بیش از یک باشد بکسر اول آید: هم حسان الفعال. (از اقرب الموارد): فعالش مایهٔ خیر و جمالش آیت خوبی جلالش نزهت خلق و کمالش زینت دنیا. منوچهری. نفرین کنم ز درد فعال زمانه را کو داد کبر و مرتبه این گو فسانه را. شاکر بخاری. آن را که ندانی نسب و نسبت و حالش وی را نبود هیچ گواهی به فعالش. ناصرخسرو. کس از من سیه نامه تر دیده نیست که هیچش فعال پسندیده نیست. سعدی (بوستان). - بدفعال؛ بدفعل. بدکار. گناهکار: خداوند جهان به آتش بسوزد بدفعالان را بر این قائم شده ست اندر جهان بسیار برهانها. ناصرخسرو. - خورشیدفعال؛ درخشان. آنکه نور و بهره اش بهمه میرسد، مانند خورشید: ای نه جمشید و به صدر اندر جمشیدسیر ای نه خورشید و به بزم اندر خورشیدفعال. فرخی. - دشمن فعال؛ آنکه کارش بدشمنان ماند. دشمن کردار. مانند دشمن : ندانم چون تو در عالم دگر دوست اگرچه دوستی دشمن فعالی.سعدی. || (مص) نیکویی یا بدی کردن. (منتهی الارب).[ فَ لِ ] (ع اِ فعل) امرست یعنی بکن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ فَ عْ عا ] (ع ص) بسیار کننده. کاری. پرکار. (فرهنگ فارسی معین): تویی وهاب مال و جز تو واهب تویی فعال جود و جز تو فاعل.منوچهری. - عقل فعال؛ عقل دهم. عقل فیاض. روح القدس. (از فرهنگ فارسی معین): غواص چه چیز عقل فعال شاینده بعقل یک پیمبر.ناصرخسرو. - فعال مایشاء؛ فعال مایرید. رجوع به این دو کلمه شود.