معنی واژه فظ
70 بازدید
[ فَ ظظ ] (ع ص) مرد درشت خوی بدخوی سنگدل بدزبان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). درشتخوی. (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی). || (اِ) آب شکنبه که در بیابان بی آب، شکم شتر کفانیده، سرگین افشارده بخورند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || (مص) بیفشاردن آب شکنبه را. (منتهی الارب).[ فَ ] (رمز) رمز فظاهرٌ. (یادداشت مؤلف).