معنی فطر
5 بازدید
[ فَ ] (ع مص) آفریدن. || شکافتن. (ترجمان القرآن جرجانی) (از اقرب الموارد). || دوشیدن ماده شتر و گوسپند را به سبابه و ابهام یا با کنار انگشتان. (از اقرب الموارد). || شتاب کردن در خمیر و از آن نان فطیر پختن. (ناظم الاطباء). || اختراع و ابتدا و انشاء کردن کار را. || خوردن و آشامیدن روزه دار. (از اقرب الموارد). رجوع به فِطر شود. || (اِ) شکاف. ج، فُطور. (منتهی الارب).[ فِ ] (ع مص) گشایش روزه. (منتهی الارب). روزه گشادن. (فرهنگ فارسی معین). مقابل صوم. (از اقرب الموارد). - عید فطر؛ عید روزه گشادن. عید فطر نزد مسلمانان عید پس از روزهٔ رمضان است. (از اقرب الموارد). جشنی که مسلمانان پس از پایان ماه رمضان در روز اول شوال گیرند: گفتم کدام عید نه اضحی بود نه فطر بیرون از این دو عید چه عید است دیگرش. خاقانی. - زکات فطر؛ فطره. فطریه. رجوع به فطره و فطریه شود. || (اِ) انگوری که سرهای آن پیدا شود. (از اقرب الموارد). انگور وقتی که سر آن ظاهر گردد. (منتهی الارب).[ فُ ] (ع اِ) نباتی است سفید بشکل نصف تخم مرغ که منکوس باشد و بی برگ و گل و ساقش بسیار کوتاه و جوف او مملو از صفایح، و مأکول، او را به فارسی قارچ [ خوانند ] و فطر و کماءة اسم جنس مأکول و غیرمأکول آنند... (از تحفهٔ حکیم مؤمن). نوعی از سماروغ است و این بدترین همهٔ انواع است و پوست این زهر قاتل باشد و اگر کمتر خورند بیهوش گرداند. (برهان). و بباید دانست که از خوردن فطر که به پارسی سماروغ گویند.... زفان آماس کند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). نام گونه ای قارچ که آن را دنبلان گویند و خوراکی است. (فرهنگ فارسی معین). || نام عام قارچهای سمی کلاهک دار است. در اسماء العقار (ذیل نمرهٔ ۱۹۲) کلمهٔ فطر مرادف با «کما» ذکر شده، در حالی که کما نام گیاهی از تیرهٔ چتریان است. (فرهنگ فارسی معین).[ فِ ] (اِخ) دهی است از بخش ضیاءآباد شهرستان قزوین، دارای ۲۲۶ تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول عمده اش غلات دیمی، باقلا، ماش و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).
کلمات همقافیه با «فطر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طر» برای سرودن شعر