معنی فضوح
5 بازدید
[ فُ ] (ع مص) رسوائی. (منتهی الارب). آشکار کردن بدی کسی را. (از اقرب الموارد). فضاحت. فضیحت. فضیحة: کوهها را هست زین طوفان فضوح کو امانی؟ جز که در کشتی نوح.مولوی.[ فَ ] (ع ص) رسوا. (منتهی الارب). مفتضح. (از اقرب الموارد). شتم است مر عربان را. (منتهی الارب): رجل فضوح؛ ای مفتضح. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «فضوح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وح» برای سرودن شعر