معنی فضلاللََّه
4 بازدید
[ فَ لُلْ لاه ] (اِخ) خواجه فضل اللََّه از اشراف کرمان است و بغایت جوانی خوش طبع و خوش اخلاق است. و اهل قلم همه متفق اند که در علم سیاق و حساب دفتر و ضرب و قسمت بی نظیر است و قریب پنج سال در ملازمت سلطان صاحبقران صاحب اختیار دیوان وزارت بود و در زمان خواجه مجدالدین محمد او را بحضرت پادشاه بد نمودند و به ضرورت جلا اختیار کرد؛ اما در آن سفر به زیارت مکه مشرف شد و به منصب «میرحاجی» تفویض یافت و هرچند سلاطین آن مملکت تکلیف ملازمت فرمودند او اقبال ننمود و اظهار افتخار ملازمت پادشاه خود کرد. (از مجالس النفائس تألیف میر علیشیر نوایی ص ۱۱۹). وی معاصر مؤلف مجالس النفائس و از شعرای قرن نهم هجری است.[ فَ لُلْ لاه ] (اِخ) ابن ابی الخیر. رجوع به ابوسعید ابوالخیر شود.[ فَ لُلْ لاه ] (اِخ) المحبی بن محب اللََّه بن محمد المحبی. فاضلی بود که او را معرفت ادب و طب و تاریخ بود. اهل دمشق و پدر محبی مورخ صاحب خلاصةالاثر بود. او را در تاریخ و شعر کتبی است. ولادتش بسال ۱۰۸۲ هـ . ق. / ۱۶۲۱ م. و درگذشت او در سال ۱۰۳۱ هـ . ق. اتفاق افتاد. (از الاعلام زرکلی).[ فَ لُلْ لاه ] (اِخ) ابواللیثی. رجوع به فضل اللََّه سمرقندی شود.[ فَ لُلْ لاه ] (اِخ) استرآبادی. مؤسس فرقهٔ حروفیه. رجوع به حروفیان شود.[ فَ لُلْ لاه ] (اِخ) تبریزی. طبیب معروفی است که در دربار تیمور بوده و در آخرین بیماری او که منجر به مرگش گردید در معالجهٔ او کوشش و حذاقت بسیار نموده است. (نقل با تصرف از تاریخ ادبی ایران ادوارد برون ترجمهٔ علی اصغر حکمت ج ۳ ص ۲۳۲).[ فَ لُلْ لاه ] (اِخ) حاج شیخ فضل اللََّه نوری. رجوع به نوری شود.[ فَ لُلْ لاه ] (اِخ) ... الحسینی. ظاهراً والد عبداللََّه بن فضل اللََّه صاحب وصاف است و حاجی خلیفه بدان تصریح نموده. او را کتابی است به نام المعجم فی آثار ملوک العجم که در آن با اسلوبی ادیبانه سرگذشت پادشاهان قدیم ایران تا آخر عهد ساسانیان به رشتهٔ تحریر درآمده و به نام نصرةالدین احمدبن یوسف شاه، اتابک لر بزرگ (۱۲۹۶-۱۳۳۰ م.) موشح گشته است. این کتاب از حیث تاریخی از سایر کتاب تاریخی این دوره پایین تر است. انشای آن بطرز وصاف ولی قدر و قیمت آن بسیار کمتر است. در طهران به چاپ سنگی رسیده است. (از تاریخ ادبی ایران ادوارد برون ترجمهٔ علی اصغر حکمت ج ۳ صص ۷۸-۷۹).[ فَ لُلْ لاه ] (اِخ) .... همدانی، مکنی به ابوتغلب. در قرن چهارم هجری مقارن حکومت عضدالدوله، امیر موصل و اطراف آن بود و هنگامی که عضدالدوله بموصل رفت وی بشام گریخت و بسال ۳۶۹ هـ . ق. کشته شد. (از الاعلام زرکلی).[ فَ لُلْ لاه ] (اِخ) خواجه رشیدالدین فضل اللََّه. رجوع به رشیدالدین فضل اللََّه شود.[ فَ لُلْ لاه ] (اِخ) سمرقندی. او را بواسطهٔ کثرت دانش درعلم فقه ابوحنیفهٔ ثانی میگویند و با آنکه اعلم علمای سمرقند بوده، میل به شعر و معما نیز میفرموده و این مطلع از اوست: قد چون سرو تو جانست مرا بلکه روان سویم ای سرو روان شو که فدا سازم جان. و خواجه از جملهٔ شاگردان سیدشریف است. (از مجالس النفائس تألیف میر علیشیر نوائی ص ۲۰۱). خواجه فضل اللََّه از شعرای قرن نهم هجری بوده است.[ فَ لُلْ لاه ] (اِخ) شیرازی. برسم تجارت به استرآباد آمد و چون شخصی لوند بود سرمایه را با لوندان به شراب و کباب تلف نمود و چون مایهٔ لوندی ناچار به بنیاد صلاح و تقوی ماند. شطرنج کبیر و صغیر را نیکو میباخت و خود را بشعر و معما مشغول میساخت. (از مجالس النفائس میرعلیشیر نوایی ص ۲۹۹). وی با توجه به اینکه همزمان امیر علیشیر بوده از شعرای قرن نهم هجری است.
کلمات همقافیه با «فضلاللََّه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «َه» برای سرودن شعر