معنی فصول
8 بازدید
[ فُ ] (ع اِ) جِ فصل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). قسمت های سخن یا نوشته : آنچه دقیقی گفته بر اثر این فصول نیز نبشتم. (تاریخ بیهقی). من بازگشتم و آن فصول به استادم گفتم. (تاریخ بیهقی). چون از خطبهٔ این فصول فارغ شدم بسوی راندن تاریخ بازرفتم. (تاریخ بیهقی). من برای این سر فصولی مشبع پرداخته بودم. (کلیله و دمنه). در اغوا و اغراء بر قصد نوح و استخلاص مملکت او فصول پرداخت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). || فصل های سال. چهار فصل. فصول اربعه؛ بهار و پاییز و تابستان و زمستان. (یادداشت مؤلف).[ فُ ] (ع مص) برآمدن از شهر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || دانه بستن و گرفتن انگور. (منتهی الارب). بیرون آمدن دانهٔ ریز بر تاک. (از اقرب الموارد). || جدا شدن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی). || از جای برفتن. (تاج المصادر بیهقی).
کلمات همقافیه با «فصول»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ول» برای سرودن شعر