معنی فشل
22 بازدید
[ فَ شَ ] (ع مص) کاهلی کردن. (منتهی الارب). کسل. (از اقرب الموارد). || سست گردیدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد): دین به تیغ حق از فشل رسته است باز بنیادش از فشل منهید.خاقانی. || درنگی نمودن. (منتهی الارب). || بددل شدن. (منتهی الارب) (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی). ترسیدن. (از اقرب الموارد): دلش از جفای گنبد گردان خسته، و فشل و رعب غالب، و خواب و قرار ذاهب گشته. (جهانگشای جوینی). فشل و هراس بر آن مدابیر غلبه کرد. (جهانگشای جوینی).[ فَ ] (ع ص) مرد بددل و ترسنده و سست. ج، فُشل، افشال. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ فَ شِ ] (ع ص) کاهل. || سست. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ فُ ] (ع اِ) جِ فَشْل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ فِ ] (ع اِ) پردهٔ هودج. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || آنچه بر هودج گسترند و زنان بر آن نشینند. ج، فشول. (منتهی الارب). چیزی که زن زیر خود قرار دهد در هودج. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «فشل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شل» برای سرودن شعر