معنی فشردن
6 بازدید
[ فَ / فِ شُ دَ ] (مص) فشار دادن. فشاردن. افشردن. به زور در چیزی جای دادن. چپاندن : ز آتش بپردخت و خوردن گرفت به چنگ استخوانش فشردن گرفت.فردوسی. وآنگه به تبنگویکش اندر سپردْشان ور زآنکه نگنجند بدو در فشردْشان. منوچهری. بونعیم انگشت را بر دست نوشتگین فشرد. (تاریخ بیهقی). - ران فشردن؛ برانگیختن اسب و بر شتاب وی افزودن : یکی رخش را تیز بفشرد ران مگر گور شد با تک او گران.فردوسی. || فشاندن. فروباریدن : صبح نشینان چو شمع ریخته اشک طرب اشک فشرده قدح شمع گشاده زبان. خاقانی. || گرفتن عصاره و مایع چیزی چون میوه های آبدار با فشار دادن آنها: بخواب دیدم که خوشه می فشردم و بپیمانه میکردم و بعزیز میدادم. (قصص الانبیاء). ها ثریا، نه خوشهٔ عنب است دست برکن ز خوشه می بفشار. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۱۹۶). ز اولین گل که آدمش بفشرد صافی او بود و دیگران همه درد.نظامی. || امساک. خودداری از خرج کردن. ضد اسراف : هزینه چنان کن که بایدْتْ کرد نباید فشاند و نباید فشرد.فردوسی. || مقاومت کردن. مبارزه. پایداری در نبرد: نکرد ایچ پشت از فشردن تهی تو گفتی ندارد همی آگهی.فردوسی. - پای فشردن؛ مقاومت کردن. پافشاری کردن : چو رومی به نیزه درآمد ز جای جهانجوی برجای بفشرد پای.نظامی.
کلمات همقافیه با «فشردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر