معنی فسردن

معنی فسردن

4 بازدید
[ فُ / فِ سُ دَ ] (مص) بسته شدن و منجمد گردیدن. (برهان). افسردن. (فرهنگ فارسی معین): خاک دریا شود بسوزد آب بفسرد آفتاب و بشجاید.دقیقی. به گوش تو گر نام من بگذرد دم و جان و خون دلت بفسرد.فردوسی. که چونان شدیم از بد یزدگرد که خون در دل نامداران فسرد.فردوسی. بیامد بنزد پدر یزدگرد چو دیدش دم اندر دهانش فسرد.فردوسی. حاسدم بر من همی بیشی کند این زو خطاست بفسرد چون بشکند گل پیش ماه فروردین. منوچهری. شده آبگیران فسرده ز یخ چنان کوس رویین اسکندران.منوچهری. ز بادش خون همی بفسرد در تن که بادش داشت طبع زهر قاتل.منوچهری. همچون روغن که هوای سرد بر وی آید بفسرد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). ز سهم و هیبت آن کو نشستی اندر زین فسرد آذر برزین و آذر خرداد.مسعودسعد. پوستین سازی مر دیدهٔ خود را مانا تا بدی نفسرد ار هیچ بصحرا مانی.سوزنی. چشمهٔ دل فسرده بود مرا ز آتش صبح در زمان بگشاد.خاقانی. زین سردباد حلقهٔ آتش فسرده باد تا نعل زر کنم پی سم سمند او.خاقانی. بفسرد چون نمک ز چشمهٔ نور چشمهٔ خور ز آذر تیغش.خاقانی. سرافکنده چون آب در پای خویش ز سردی فسردند بر جای خویش.نظامی. چو زر پالودم از گرمی کشیدن فسردم چون یخ از سردی چشیدن.نظامی. سوخته شد خرمن روز از غمم چشمهٔ خورشید فسرد از دمم.نظامی. ور نبودی او کبود از تعزیت کی فسردی همچو یخ این ناحیت؟مولوی. چون خدا خواهد که مردی بفسرد سردی از صد پوستین هم بگذرد.مولوی. || از سرما بی حس شدن. (یادداشت بخط مؤلف): یخچه بارید و پای من بفسرد ورغ بربند یخچه را ز فلک.رودکی. چو برنیزه بر دستهاشان فسرد نیارست بنمود کس دستبرد.فردوسی. || بهم چسبیدن. (یادداشت بخط مولف). - برفسردن؛ فسردن. بهم چسبیدن دو چیز در اثر سرما و یخ زدگی : یکی تندباد اندرآمد چو گرد ز سردی همان لب بهم برفسرد.فردوسی. || سخت شدن. (یادداشت بخط مؤلف): عدسه آماسی است خرد و سخت که اندر پلک چشم گرد آید و بفسرد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || سست شدن. از خود بیخود شدن : افشین را دیدم که از در درآمد با کمر و کلاه من بفسردم و سخن را ببریدم. (تاریخ بیهقی).

کلمات هم‌قافیه با «فسردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید