معنی فسح
5 بازدید
[ فَ ] (ع اِ) چک مسافران که از سلطان گیرند. (منتهی الارب). جوازمانندی برای سفر. (از اقرب الموارد). || (مص) فراخ گردانیدن جهت کسی جای را. (منتهی الارب). فراخ کردن. (تاج المصادر بیهقی) (مصادراللغهٔ زوزنی). جای بازکردن برای کسی در مجلس. (از اقرب الموارد). || چک نوشتن امیر برای کسی. || دور و فراخ گذاشتن گام را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || فراخ گردیدن جای. (منتهی الارب).[ فِ ] (اِخ) فصح. (فرهنگ فارسی معین). از اعیاد مسیحی ها و یهود است. رجوع به فصح شود.[ فُ ] (ع ص) رجل فسح؛ مرد گشاده سینه. (منتهی الارب). واسع الصدر. (اقرب الموارد).[ فُ سُ ] (ع ص) جای فراخ. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مَفارةٌ فُسُحٌ؛ بیابان وسیع. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «فسح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سح» برای سرودن شعر